مادر شهید می گوید :
شب اعزام علی به من گفت که فردا می خواهد به جبهه برود و من گفتم نمی گذارم.
علی هم تا صبح گریه می کند. نزدیک صبح علی بلند می شود و می نشیند انگار با کسی سخن می گفته به او گفتم علی جان با کی صحبت می کنی؟ و او در جواب گفت: مادر جان مگر امام زمان را ندیدی؟
پرسیدم آقا چه گفت؟
علی پاسخ داد: آقا فرمودند من می روم جبهه شما هم بعد از من بیا.
به ایشان گفتم: آقا می بینید که مادرم نمی گذارد. فرمود: به او بگو آقا گفته بیا او هم اجازه می دهد.
گفت آقا فرمودند به شیعیان ما بگوئید نماز اول وقت بخوانند و برای فرج من دعا کنند... ولی مادر اینها را بعداً بگو، وقتش را خودت پیدا می کنی.
مادر گفت دیگر اجازه دادم صبح زود علی رفت نان و شیر خرید و آمد و رفت. رفت و حتی برای مرخصی هم نیامد تا ...
دوستانش می گفتند در نخلستان علی کنار ما شهید شد. شرمنده نتوانستیم بدنش را بیاوریم. و او ماند تا 26 سال بعد بدنش را آوردند.
مادر گفت از فراقش شعر گفتم و اینچنین سروده:
وصف تو را ز باغ و بهاران شنیده ام
از لاله های شکفته به بستان شنیده ام
از دشت پر شقایق و از باغ یاسمن
از غنچه های سرخ گلستان شنیده ام
از شعر سبز آب در آئینه های نور
در جای جای خاک ز شور شهیدان شنیده ام
عطر حضور یاد تو را در حریم عشق
از آفتاب سرخ و ز یاران شنیده ام
از قصه های سبز پرستو برای کوچ
این قصه را ز قاصد طوفان شنیده ام
در لحظه ی شکفتنت ای باغ نوبهار
از آن همه شجاعت و ایمان شنیده ام
زیباترین حماسه ی جاوید جبهه را
از لاله زار جبهه ی ایران شنیده ام
همسنگران عاشق تو از تو گفته اند
از عاشقان روایت یاران شنیده ام
رفتی چه عاشقانه به بزم وصال دوست
این را قسم به عشق ز قرآن شنیده ام.