بعد از تعطیلات عید 94 از دفتر رهبری تماس گرفتند و خبر دیداری را دادند. پنجم خرداد بود. چهار ماهی از شهادت آقا مهدی می گذشت. هنوز با جای خالی آقا مهدی کنار نیامده بودم. جایش خیلی خالی بود. ولی با خبر این دیدار ته دلم آرام شد. دوست داشتم محمدهادی لباسی بپوشد که نشان دهد از بچگی لبیک گویان خدمت آقا می رود. از طرفی هم آقا مهدی همیش دعا می کرد محمدهادی سرباز ولایت باشد. پس لباس رزم بهترین لباس بود. شب قبل از دیدار محمدهادی را غسل شهادت دادم.که روز دیدار همه مان که پنج، شش خانواده شهید می شدیم که در اتاقی منتظر رهبر بودیم. حضرت آقا که وارد اتاق شدند، اول از همه با ما مواجه شدند. بعد از نماز ظهر و عصر پنج دقیقه ای از منزلت شهدای مدافع حرم صحبت کردند و خانواده ها یکی یکی بلند می شدند و خدمت آقا می رفتند. نوبت ما که رسید رهبری بلند و شمرده اسم من را گفتند. بلند شدم و با محمدهادی جلو رفتم. اول قرآن را ازشان گرفتم و بعد محمدهادی را بردم جلوتر و گفتم: «آقا جان! غسل شهادتش داده ام. لباس رزم هم پوشیده و آمده تا چفیه شما را بگیرد» حضرت آقا خنده صداداری کردند و دستی بر سر محمدهادی کشیدند و نوازشش کردند و چفیه شان را دادند. بعد گفتم: «این دیدار به تمام دلتنگی های این چهار ماهه می ارزید.» واقعا تنها چیزی که بعد از شهادت آقامهدی برایم ارزش داشت، همین دیدار بود. منبع: مدافعان حرم/ دیدار پس از غروب/ شهید مهدی نوروزی/ منصوره قنادیان/ 1395