همرزم شهید 👇👇 يك شب قبل از شروع عمليات «رمضان»، خواب ديدم كه در روستايمان هستيم و من و او هر دو همديگر را در آغوش گرفته‌ايم و مي‌خواهيم همديگر را ببوسيم. يكدفعه او محو ‌شد و من ناگهان از قبرستان بي‌بي‌زليخا سر در آوردم. در آنجا تعدادي چادر نظامي بر پا شده بود و چند تانك و رزمنده نيز در آنجا ديده مي‌شد. وقتي از آنها سؤال كردم: «اينجا چه مي‌كنيد؟» در جوابم گفتند: «به استقبال رمضان آمده‌ايم!» درست روز بعد بود كه يكي از برادران سپاه براي ما خبر آورد كه يك نفر از بچه‌هاي چاهكوتاه به شهادت رسيده است. من بلافاصله متوجه شدم كه منظورش رمضان عالي‌زاد است. آري! خواب من خيلي زود تعبير شد و آن بزرگوار پس از نوشيدن شربت شهادت، به لقاءالله پيوست.