. برادرش سلمان درد و دلش را شروع کرد. من جامانده‌ام، جا مانده از جهاد، جامانده از جنگ. حسین به سال ایرانی را نمی‌دانم کی به دنیا آمد، فقط می‌دانم بیست و دو سالش بود، تا 18 سالگی افغانستان بود و درس می‌خواند. دیپلم دارد. وقتی دیپلمش را گرفت وارد ایران شد، با هم شروع کردیم به کار کردن تو مرغداری مورچه خورت. گاهی اخباری از جنگ سوریه می‌شنیدیم. پیگیر بودیم. برایمان مهم بود چه اتفاقی برای شیعیان، زنان و کودکان سوریه می‌افتد. مهم بود برایمان بدانیم امروز تکفیری‌ها چند کیلومتر از حرم حضرت زینب ( سلام الله علیها ) فاصله گرفته‌اند، یا هنوز در اطراف حرم در حال کشت و کشتار هستند. تا اینکه مطلع شدیم لشکر فاطمیون می‌توانیم ثبت نام کنیم و ما هم سهمی در این جنگ داشته باشیم. من تنها رفتم ثبت نام کردم. حسین تا فهمید گفت‌: من هم می‌خواهم بیایم. گفتم‌: داداش تو بمون خونه پیش مادر و خواهرمون، اگر هر دو تامون برویم که کسی رو دیگه ندارم. تو بمون من بروم و بیایم بعد تو برو. گفت‌: نه من هم می‌خواهم بیایم. گفتم : برادر جنگ سوریه خطرناکه، میگن احتمال زنده موندن ده درصد، شهادت نود درصد. می‌روی شهید می‌شوی، بزار فقط من بروم. خونه یه مرد می‌خواهد. هر دو تامون برویم نان‌آور خانه چه کسی می‌شود. نمی‌توانم زن و بچه ام و مادر خواهرمان را به امان خدا رها کنیم و برویم. گفت‌: من می روم و می‌آیم بعد تو برو. من عشق شهادت در قلبم است. شهادت از عسل برای من شیرین تر است