اشکهای سلمان جاری شد. مادر با لهجه صحبت می کرد. متوجه نمیشدم ، حرفهایش را برایم ترجمه میکردند، بغضهایش را لحظه به لحظه میخورد، میترسیدم نکند روزهاش باطل شود که این همه بغض را نزدیک یک ساعت است میخورد و دم بر نمیآورد. با صدایی گریه به گلو گفت : تنها نان آور خانه ام سلمان است. کارت اقامت ندارد. نمیدانیم چه کنیم. اگر اتفاقی برای سلمانم بیفتد من چه باید بکنم. کاش این مشکل پسرم حل میشد. تمام شد. از خانه شهید بیرون آمدیم، همان مسیر زیبا و دل انگیز، اما این بار حال من همان حال رفت نبود. چقدر این شهید غریب بود. هیچ کس او را نمی شناخت، حتی مردم روستا نمیدانستند پسر خانواده شهید غلامی مدافع حرم است. مردم شهر من هم هیچ کدام نمی شناختنش.