وقتی به شهادت رسید و پیکرمطهرش را آوردند من حال مساعدی نداشتم. نشسته بودم و گریه می کردم. در حزن و اندوه بودم که صدایی را شنیدم شهید قرآن خواندیکی از روحانیون هم که آنجا بود قسم خورد که تلاوت قرآن را از جنازۀ شهید شنیده است.
دو کلمه بیشتر نشنیدم.« اعطیناک الکوثر...»
وضو گرفتم رفتم بالای جنازۀ مطهرش، بوی عطر می داد. سرم را به دهانش گذاشتم خدا می داند انگار برق مرا گرفت. دو کلمه بیشتر نشنیدم.« اعطیناک الکوثر...»