یکی دوبار از جلوی مغازه رد می‌‌شود که مش عبدالحسین صدایش می‌‌زند و می‌گوید: «تو گوشت می‌خوای اما پول نداری و خدا به دلت انداخته که این مغازه نسیه هم گوشت می‌ده… مرد انگار که کسی حرف دلش را زده باشد، گره‌های پیشانی‌اش باز می‌‌شود و می‌گوید: «خدا خیرت بده. یه ماهه گوشت نخوردیم. میشه نیم کیلو گوشت بدی و این انگش‌تر عقیق رو هم بزاری گرو بمونه تا پولشو بدم؟» مش عبدالحسین بدون اینکه او را بشناسد، تکهٔ بزرگی گوشت می‌‌پیچد توی کاغذ و انگش‌تر را هم می‌گذارد توی دست مرد. «اینو بزار دستت، برا نماز ثواب داره. هر وقت داشتی، پولشو بده» مرد لبخند زنان گوشت را می‌گیرد و می‌رود. مش عبدالحسین زیر لب می‌گوید: «خدایا! امیدوارم که هیچ ‌وقت برا دادن پول گوشت نیاد، اینطوری گفتم فکر نکنه بهش صدقه دادم و خجالت بکشه» .