؟
گفتند، یكی داشتیم شهید شده.
گفتیم، بزرگتری، كسی؟
گفتند، عموی ما در خانة بغلی مینشیند.
فكر كردیم بهترین كار این است كه عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه كلكی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟
با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباسها، شكل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من كسی نیستم،قیافهات تابلو است.
در بغلی را زدیم. یك آقایی آمد دم در سلام كردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.
این بندة خدا نگاه كرد، یك مسلمان بسیجی، خانة یك ارمنی آمده، چه امر خیری؟
خودش تعجب كرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش.
داخل خانه كه شدیم، نگهبان او را بازرسی كرد. نگاه كرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی میكنند؟
بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده اینجا، اینها چون بزرگتری نداشتند، خواهش كردیم كه شما هم تشریف بیاورید.