حکایت دوم: عصر پنجشنبه بود تعدادی جوان که 15 نفری می شدند سر مزار شهید حضور داشتند. یکی از آنها در حال صحبت کردن برای بقیه بود وقتی که صحبتش تمام شد،نشست و سنگ قبر شهید را بوسید از او دلیل کارش را جویا شدیم او گفت دانشجو دانشکده شهید باهنر هستم و نزدیک به 2 سال بود که با شنیدن کراماتی از سردار شهید موسوی هر وقت موفق می شدم به سر مزارش می آمدم. خیلی دوست داشتم به زیارت امام رضا(ع) مشرف بشوم ولی هر بار بنا به دلائلی این امر محقق نمی شد تا اینکه فکری به سرم زد گفتم این بار از شهید موسوی می خواهم تا اسباب سفرم را فراهم کند به اتفاق یکی از دوستان که همین جا حضور دارند به سر مزارش آمدیم و رو به عکس شهید کردم و از او خواستم تا 3 روز آینده اسباب سفرم را فراهم کند هنوز 3 روز تمام نشده بود که به من خبردادند خودت را برای زیارت امام رضا(ع) آماده کن و مشرف شدم و از آن روز به بعد من و دوستانم بیشتر از قبل با ایشان انس پیدا کردیم