در عرفات گفتند که برای شناسایی پیکرها بیایید. از روی عکس ایشان را شناسایی کردم و بعد پیش مادرم رفتم و خبر شهادت پدر را به ایشان دادم و گفتم «امیر از ایشان دستگیری کرد.» حال ایشان بد شد و از ترس این که نکند اتفاقی برای من بیفتد، دستم را دیگر رها نکرد. روزهای خیلی سختی بود و یک هفته بعد با مادرم به تهران آمدیم. پیکرها را به ایران آورده بودند. پدرم با اثر شلیک گلوله به شهادت رسیده و گلوله از پشت به سر ایشان اصابت کرده بود. عربستان چون ادعا می کرد به حجاج شلیک نکرده است، مانع ورود پیکر شهدایی که با گلوله به شهادت رسیدند به ایران می شد. برای شناسایی که رفتم، دیدم به اشتباه نام پدرم را روی پیکر شهیدی از اصفهان نوشته بودند. تیم تدارکاتی در عربستان مستقر بود. با یکی از دوستانم در این تیم تماس گرفته و گفتم که پیکر پدرم را نیاورده اند. ایشان بررسی کردند و مشخص شد پیکر ایشان در عربستان است. سه ماه بعد بنده به اتفاق وابستگان دیگر شهدا به همراه تیمی از وزارت امور خارجه و نماینده بعثه به جده رفتیم و پیکر 53 شهید که در سردخانه بود را شناسایی کردیم و پیکرها را به ایران آوردیم.