با آمبولانس به محل تفحص رسیدیم که آمبولانس در میان رمل ها گیرکرد همان طور رهایش کردیم. صبحانه ای صرف شد که اصغر پرکان گفت بهتر نیست اول آمبولانس را از رمل در بیاوریم بعد شروع به کار کنیم و به شوخی گفت اینطوری اگه کسی چیزیش بشه فقط میتونیم یا حسین یاحسین بگیم و توی سرخودمون بزنیم و بعد با کمک یکی از بیل های مکانیکی آمبولانس را از داخل رمل خارج کردیم توی محل مناسبی گذاشتیم . راننده های بیل مکانیکی شروع بکار کردند سه نفری کنار یکی از بیل ها چشم به خاک هایی دوختیم که جابجا می شدند مدتی گذشت. خبری نبود . سید امیر و اصغر راه افتادند که منطقه بعدی کار را مشخص کنند چند قدم که رفته بودند که سید برگشت چند کلمه صحبت کردیم راجع به محل کاوش. بعد به راه افتادند شاید ده دقیقه بیشتر نگذشته بود که صدای انفجاری از تپه پشت سرم شنیدم همزمان برگشتم و دو نفر را دیدم که روی زمین افتادند تردید کردم که آنها چه کسانی بودند. که فریاد یا حسین اصغر مرا به خودم آورد به آنجا رسیدم بعد از گذشتن از میدان مین که پس از سالها انگار تازه کاشته شده بودند اصغر نشسته بود و از دو دست و دو چشم مجروح شده بود سید امیر اما روی زمین افتاده بود و پشت سرش ردی از خون جاری بود اصغر پرسید چشمهام سالم اند گفتم آره فقط مقداری خاک داخل آنها رفته بعد پرسید دستهام چی اونها هم سالم اند گفتم آره چیزی نیست فقط چند تا ترکش خورده اند و همزمان با بند پوتینهایم برای جلوگیری از خون ریزی و رسیدن امدادگر به دستانش بستم که یکی از مچ قطع شده بود و دیگری از انگشتان .برای چشمانش که دیگر کاری نمی شد کرد. بچه ها هم یکی یکی از راه رسیدند و با کمک هم سید امیر و اصغر پرکان را به آمبولانس رساندیم. به بیمارستان صحرایی نرسیده سید امیر تشت زرین دیگر در میان ما نبود روحش شاد