حساب سال‌ها دستم نیست. نگاهی به لوسیک می‌کنم؛ او هم شانه بالا می‌اندازد و به ارمنی می‌گوید که همین حمله‌های آخر بود. من هم این جمله را ترجمه می‌کنم. حاج‌آقا به او تسلا می‌دهند و همسرم، تشکر می‌کند و من هم می‌گویم: ما را شرمنده کردید با تشریف‌فرمایی‌تان. حاج‌آقا عید کریسمس را به تبریک می‌گویند. برادرم چای می‌آورد و به همه تعارف می‌کند. برای حاج‌آقا، از بعضی خصوصیات اخلاقی بی‌نظیر هراند می‌گویم. حاج‌آقا! بعد از شهادت هراند، تازه ما فهمیدیم این پسر چند ماه قبل از شهادت زخمی و مجروح شده، اما به من و مادرش چیزی نگفته تا مبادا مانع برگشتنش به جبهه شویم! به دست راستش، تیر و ترکش خورده بود، اما ما نفهمیده بودیم. حتی مرخصی استعلاجی هم به خاطر مجروحیتش به او داده بودند، اما مرخصی نیامده بود که مبادا ما بویی ببریم از زخمی شدنش. تازه در مراسم ترحیمش متوجه قضیه شدیم. برادرش مکانیک ماهری بود. حالا خارج از کشور است. هراند هر بار که مرخصی می‌آمد، با خودش یک گونی قطعات خراب می‌آورد و می‌رفت وردست برادرش می‌ایستاد تا با کمک او قطعات را تعمیر کند و به جبهه برگرداند. یک بار یادم هست وقتی آمده بود مرخصی، برادر بزرگترش سر سفره شام به او گفت که این بار وقتی برمی‌گردی جبهه، سعی کن کمتر در معرض خطر باشی! از حرف برادرش خیلی ناراحت شد. گفت: یعنی چه؟ مگر من چه فرقی با بقیه می‌کنم. دفاع کردن از این خاک، وظیفه همه ماست. حاج‌آقا با دقت به حرف‌های من گوش می‌دهند و با تکان دادن سر و گفتن «عجب» روحیات هراند را تحسین می‌کنند. بعد از تمام شدن حرف‌های من، درباره جوان‌هایی مثل هراند که شهید شدند، صحبت می‌کنند. صحبت‌هایی که عمق قلب من و لوسیک را شاد می‌کند. این جوان‌ها که به شهادت می‌رسند برای استقلال کشور و دفاع از کشور، اینها خیلی ارزش دارند؛ خانواده‌هایشان هم ارزش پیدا می‌کنند به‌خاطر شهادت اینها، به‌خاطر فداکاری اینها. اگر این جوان‌های ما نمی‌رفتند در این میدان‌ها و این فداکاری‌ها را انجام نمی‌دانند، معلوم نبود که وضع کشور چطوری باشد. این جوان‌ها هستند که این ارزش‌ها را آفریدند و کشور را سربلند کردند و عزیز کردند. هر کسی که سهیم باشد در این استقلال و دفاع از کشور، به‌قدر سهم خودش دارای ارزش است و شما بحمدالله سهم قابل توجهی دارید با شهادت فرزندتان فرزندان دیگری هم دارید لابد؟ -بله، چهارتای دیگر. -پسرند یا دخترند؟ -دو تا پسر داریم، دو تا دختر. -با خودتان زندگی می‌کنند؟ -نخیر، ازدواج کردند. -شما شغل‌تان چیست آقا؟ -راننده تاکسی هستم حاج‌آقا. -خیلی خوب. چطور هست وضع تاکسی‌رانی در تهران؟ -شلوغ است! خودتان که مستحضر هستید. ولی خب کار است دیگر. یک خدمت عمومی به جامعه است.