-همین‌طور است. البته در این خیابان‌ها، رانندگی خیلی سخت است؛ شلوغ، متراکم؛ ولی همین‌طور که می‌گویید، بله، خدمت است؛ یعنی یک نفر را در این خیابان‌ها، در این شهر بزرگ و شلوغ، بتوانید نجات بدهید، سوار کنید و به مقصدش برسانید، خیلی مهم است، چون پیاده‌روی معنی ندارد دیگر در این شهر به این بزرگی. -سی و سه تا حالا من دارم انجام وظیفه می‌کنم پشت تاکسی. -سی و سه سال است؟ -نه. از سی و سه تا حالا. -عجب! خیلی وقت است؛ نزدیک به چهل سال، سی و هفت، سی و هشت سال است. برادرتان چطور؟ -ایشان تراشکارند فنی هستند بله؛ ارامنه خیلی‌هایشان فنی و صنعتی و اهل تعمیر موتور و اینها هستند. همسرم بلند می‌شود تا شیرینی بیاورد. آقای خامنه‌ای متوجه می‌شوند. -شما بنشینید خانم. نمی‌خواهد؛ به زحمت نیفتید. همسرم می‌گوید چه زحمتی. صدایش غم دارد و احترام؛ احترام به بزرگواری این مهمان و غم برای مرور خاطران هراند. آقای خامنه‌ای در مورد کلیساهای محل و تهران و کشیش‌ها با ما صحبت می‌کنند و سؤالاتی می‌پرسند. بحث به اسقف ارامنه در تهران، آقای مانوکیان می‌کشد و حاج‌آقا از دیدارشان با جناب اسقف در اوایل انقلاب تعریف می‌کنند. بلند می‌شوم و عکسی را از روی کتابخانه می‌آورم. توضیح می‌دهم که این عکس با همان اسقف است در رژیم سابق. عکس خیلی برای حاج‌آقا جالب است و درباره تمام حاضرین در تصویر از من سؤال می‌کنند. بعد هم با من و برادرم درمورد تعداد ارامنه در شهرهای مختلف ایران صحبت می‌کنند. در میان صحبت‌های برادرم، لحظه‌ای باز به خودم می‌آیم و انگار از بیرون به این مجلس نگاه می‌کنم؛ با خودم می‌گویم که اگر خودم حاضر نبودم، اصلا باورم نمی‌شد! یعنی فردا که برای رفقای راننده خط تجریش-پیچ شمیران تعریف می‌کنم، باورشان می‌شود؟ حتماً اولش خواهند گفت که دروغ می‌گویم! -ما قصدمان این بود که هم به مناسبت فرا رسیدن عید، به جنابعالی و خانم‌تان، تبریک بگوییم، هم نسبت به شهادت این جوان، به شما سر سلامتی بدهیم و اظهار ارادتی به شما بکنیم. از ته دل دعا می‌کنم: خدا به شما سلامتی و تندرستی بدهد. شماها سهیم هستید در استقلال کشور و در دفاع از این کشور، ما هم در قبال شما موظف هستیم. امشب نیت ما این بود. -شما لطف کردید. خداوند جوان‌های کشور را نگه دارد که بتوانند برای این مرز و بوم خدمت کنند. این کشور بشود گل و گلستان، به توان این بچه‌ها، این جوان‌ها، این فداکاری‌ها،‌این از جان‌ گذشتگی‌هایی که می‌کنند، این فداکاری‌ها، امید بر این است که آن ایرانی ساخته بشود که همین ارزش را داشته باشد. -ان‌شاءالله، ان‌شاءالله، همین‌طور هم خواهد شد. حاج‌آقا بلند میشوند که بروند. هدیه‌ای به همسرم می‌دهند و می‌گویند این یادگاری امشب برای شماست. او که همین‌طوری هم‌ زبان صحبت‌کردن نداشت، حالا دهانش قفل شده و فقط نگاه می‌کند. من به جایش صحبت می‌کنم: شرمنده کردید حاج‌آقا. خیلی لطف کردید، زحمت کشیدید. و جوابی می‌شنوم که شرمنده‌ترم می‌کند: نه،‌ تکلیف ماست. دیگر نمی‌دانم چه کنم. دوست دارم حاج‌آقا را بغل کنم، اما رویم نمی‌شود. فقط می‌توانم باز هم تشکر کن