لحظهی آخر حرفي به من زد كه تسليم شدم. گفت كه از بين سه فرزندي كه خدا به شما عنايت كرده نميخواهي يكيشان را قرباني حضرت زينب(س) كني؟ حرفي براي گفتن نداشتم. وقتي ميخواست برود وصيت كرد اما من گوش ندادم. گفتم رسم است پدرومادر براي فرزندانشان وصيت ميكنند؛ برعكس شده. خنديد و گفت باشد نميگويم. حرفهايش را نوشته بود. با همه خداحافظي كرد و حلاليت طلبيد.» مدت زيادي در سوريه نبود كه خبر شهادتش را آوردند. مادر ميگويد: «يكي از دوستانش براي ما تعريف كرد. گفت دشمن كه حمله كرد هركدام از ما پناه گرفتيم. اميرعلي پايش تير خورد و روي زمين افتاد. خواستيم كمكش كنيم، نگذاشت. گفت برويد، من خودم را به شما ميرسانم. اما ديگر كسي خبري از او ندارد.» مادرش ادامه میدهد:«اميرعلي خيلي حضرت فاطمه(س) را دوست داشت و هميشه ميگفت دلم ميخواهد مثل خانمم گمنام باشم.»