از زبان عمو فردوس 👇👇👇
عملیات كه شروع شد یكهو تمام كائنات به هم ریخت! توپهای فرانسوی، انفجارهای مهیب و زمین لرزه های وحشتناک و... شهید نعمت الله ملیحی آن لحظه دراز كشیده بود، به او گفتم:
- «نعمت! بلند شو عملیاته»
در عالم خودش بود. به زبان محلی گفتم:
- «نعمت ترسمبه/نعمت می ترسم»
جواب داد:
- «با خدا باش»
دوباره گفتم:- «راس بواش ، پرس/بلند شو از جات»
باز هم گفت:
- «با خدا باش» و تكان نخورد.
خودم رفتم لب آب. قایقهای پر ازنیرو ، متهورانه به آب می زدند و در دل اروند وحشی گم می شدند و خالی برمی گشتند.
حجة الاسلام دکتر مسرور را تو قایق دیدم كه پشتش تركش خورده و موجی شده. می لرزید و می گفت:«خودی ها به من تیر زدند» در کنارش جنازه سردار شهید اصغر خنكدار که برادر خانم ام بود را دیدم. گفتند:«كی حاضره ببردش عقب؟» من قبول كردم و بردمش معراج الشهداء.
شرایط سختی بود. از زمین وهوا آتش می بارید. آسمان پر از منور بود ، مثل فیلمهای هالیوودی انفجاری دیدم كه چهار نفر را به همراه نخلهای اطراف برد روی هوا! در چنین وضعیتی شهیدی را با ماشین به عقب می بردم. وقتی ماشین را زدند به سراغ موتوری رفتم كه كنار خاكریز بود. تا به موتور دست زدم صدایی از پشت سر با گفت:«هوی!» از جا پریدم و گفتم:«بله بله!» گفت:«كجا می ری؟ موتور مال منه.» مسیر باقیمانده را یک نفس دویدم.