نعمت دیگر اشک نمی ریخت، استغاثه نمی كرد، نمی دانم آدم بود یا فرشته! می گفت:
- «دوباره بخوان»
به او گفتم:
- «چی شده نعمت، تو كه همیشه می گفتی با خدا باش»
با صدای گرفته می گفت:
- «من همشو خوردم»
گاز شیمیایی را می گفت. حالتی شده بود كه درعمل دم نایژک های ریه تاول می زد و در بازدم تاولها پاره می شد. همه در حال رفتن بودند، مالک از روی تخت بلند شد، از آن دور داد می زد:«فرمانده ، فرمانده قایقم را زدند.» او كه فقط آبریزش چشم و بینی داشت همان شب شهید شد و اسفند هم همین طور. نوبت نعمت رسیده بود. دكتر كه گوشی را از پشتش برداشت. آهی كشید و گفت:«نعمت هم بیش از 48 ساعت دیگه زنده نمی مونه» نعمت نامزد داشت.
آن شب دو خواهر و برادرش هم بودند. به نامزدش كه شهرستانی بود گفت:«چرا با دمپایی اومدی؟ چرا جوراب نپوشیدی؟» هنوز روی مسائل شرعی دقت داشت. نعمت این اواخر برای نوشتن كاغذ خواست و نوشت:«آب!» پرستار گفت:«دكتر ممنوع كرده.» نوشت:«جیگرم سوخت.».
دم دمای شهادت باز كاغذ خواست دو بیت شعر از عشقش به امام نوشت و شهید شد.
آن كاغذ نوشته ها الان دست مادر نعمت است. نعمت درک درستی از رفتن داشت. وقت رفتن به مرگ لبخند می زد. مادر قهرمانش گفته بود: «او را با لباس دامادیش دفن كنند.