شنیده بود که شب‌های جمعه انبیاء و اهل‌بیت و صلحا و شهدا در کربلا جمع اند. یک محرم یالیتنا کنا معک گفته بود. دست‌آخر در اولین شب جمعه بعد عاشورا خودش را رساند به آن جماعتی که در شب زیارتی اباعبدالله پای روضه‌های حضرت مادر می‌نشینند و با ملائکه هم ناله می‌شوند. خیلی از ما در شب‌های محرم در اوج روضه‌ها زمزمه می‌کنیم که ای‌کاش بودم کربلا... می‌شد سرم از تن جدا... می‌رفت به روی نیزه‌ها... یالیتنا کنامعک... ولی هیچ‌کدام با اطمینان و یقین نمی‌گوییم در این مسیر اهل حرفیم نه اقدام و عمل. اما حاج احمد اهل اقدام و عمل بود. آری حاج احمد... نام جهادی‌اش این بود. در سوریه او را به این نام می‌شناختندش. یکی از هم‌رزمانش می‌گفت: آن شب، در شیشه‌ای ( ساختمانی که ظاهرا نمای شیشه‌ای دارد و اعزام‌های سوریه ازآنجا صورت می‌گیرد و بین رزمندگان مدافع حرم به شیشه‌ای معروف شده. جایی با حال و هوای دوکوهه خودمان) صحبت از اعزام‌ها بود. حاج احمد را گفتند دمشق بماند. ولی او اصرار داشت به حلب برود. واسطه فرستاده بود و در همان مجلس مدام با چشم و ابرو به این‌وآن اشاره می‌کرد که شما هم بگویید...شما هم بگویید... کسی از قرار عاشقانه او و پیمان عاشورایی‌اش خبر نداشت. خودش می‌دانست و خدای خودش. دست‌آخر هم همان شد که می‌خواست. او که در منطقه عملیاتی بیجی در عراق حماه و حلب در سوریه حضور داشت بالاخره به آرزوی قلبی‌اش رسید