بچهها هم ميدانند كه پدرشان ديگر باز نميگردد. زينب همان زينت پدر به خالهاش ميگفت خاله ديدي بابايم يك قاب عكس شده. بابا مصنوعي شده است. پسرم خيلي بيتابي ميكرد آنقدر كه براي آرام شدنش مجبور بوديم او را سوار ماشين كنيم و در شهر بچرخانيم. شهر هم پر بود از عكسهاي روحالله. همهاش عكسها را نشان ميداد و بابايش را صدا ميكرد. حسين خيلي بيتابي ميكرد. بعيد ميدانستم بار ديگر او به حالت عادي برگردد، تا اينكه 40روز بعد از شهادت روحالله به سفر مشهد رفتيم.
وقتي به مشهد رفتم گويي به حسين ما جاني دوباره داده بودند. من ميگفتم حسين من ديگر حسين نميشود. حسين در حرم من را صدا زد و گفت مامان بابا روحالله را ميبيني. او ميتوانست روحالله را ببيند اما من نه. زندگي من با عشق شروع شده بود و تا آن روز لحظهاي از آن عشق كم نشد. يك بار هم به خوابم آمد و در جواب دلتنگيها و بيتابيهايم گفت كه من و تو دوباره با هم زندگي ميكنيم.