از لسان خواهر شهید 👇👇👇
چهار روز بعد از اعزامش متوجه شدیم که به سوریه رفته است. ساعت ۱۲ شب متوجه شدم که احمد به سوریه رفته و ۴ صبح خواب برادرم را دیدم. در عالم رویا کتابی را دیدم که عکس شهیدمجتبی هاشمینژاد هم در آن بود. اسم احمد را هم در آن کتاب دیدم و به من گفتند که اسم احمد هم در کتاب شهدا ثبت شد.
حدود دو هفته بعد از سوریه تماس گرفت و ماجرای خوابم را برایش تعریف کردم و گفت «مگر اینکه بخواهم دلم را به خواب تو خوش کنم». در آن مکالمه حرفی جز شهادت رد و بدل نشد. از من خواست تا برای شهادتش دعا کنم که منم یک شرط گذاشتم و گفتم «من طاقت دوری تو را ندارم. اگر قول میدهی بعد از شهادتت تندتند به خواب من بیایی، دعا میکنم» و ایشان هم قبول کرد.