این ماجرا مربوط به 15 بهمن سال 95 👇👇👇
حدود دو ماه پیش یکی از خانوادههای شهدا «شهید مازیار کریمی» که در آن زمان جاویدالاثر بودند به من زنگ زدند؛ گفتن که یک مشکل اداری بانکی داشتند که حل نشده بود و نیاز به پیگیری داشت. به خدمت آنها گفتم که حضوری باید پیگیری کنیم.
ما به شهر ورامین رفتیم، به بانک مربوطه و اداره مربوطه رفتیم ؛ پیگیری کردیم و الحمدالله بخشی از مشکل آنها حل شده و بخشی از آنها مجبور شدیم در شهرری پیگیری کنیم ؛ به بانک مربوطه در شهرری رفتیم که پاسخگو بودن مشکل حل شد. در راه برگشت میخواستم آنها را به محلهای برسانند که خودشان بتوانند برگردند. حاج خانم به من گفت که تازه به ایران آمدیم و تا به حال به گلزار شهدا نرفتم، اگر میشود ما را تا آنجا ببرید. گفتم: سمع و طاعتا و به سمت بهشت زهرا رفتیم.
به بهشت زهرا که رسیدیم مستقیماً به سمت شهدای فاطمیون رفتیم. شهدایی را که هویتشان مشخص بود، زیارت کردند و صحنه های قشنگی از ارتباط این مادر جاویدالاثر با شهدا اتفاق افتاد که ای کاش دوربین داشتم و این صحنهها را ضبط میکردم. این صحنهها دیدنی بود و نمیشود آن را وصف کرد.
سپس با هم به مزار شهدای گمنام و چند شهید معروفی که دفن آنها رسانهای شده بود، رفتیم. ایشان در آنجا خیلی بیتابی کرد، راز و نیاز کرد و روی اولین قبر، روی مزار یکی از شهدا افتاد و شروع به گریه کرد. برای من خیلی عجیب بود که چرا این مادر جاویدالاثر عکسالعملهایی اینچنینی دارد.
در حالی که از دور این صحنهها را میدیدم؛ سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا میشود یکی از این شهدای گمنام پسر من باشد. دوباره روی قبر افتاد. من از این صحنه فاصله گرفتم و گفتم که بگذار کمی دل گرفته اش، باز شود.