خاطرات مادر شهيد : اگر شهيد شدي، راضي هستم
سعي ميکرد همة کارهايش براي آخرت باشد. در سال آخر که به جبهه رفت، پيش من آمد و گفت: «مادر ببين الان چند سال است که به جبهه ميروم، ولي به مقام شهادت که آرزوي آن را دارم، نميرسم. شما يک کاري براي من بکنيد». گفت: «اگر شما دعا کنيد من شهيد شوم من قول ميدهم که در صحراي محشر از خجالت شما درآيم». من گفتم: «ايمان من آن قدر قوي نيست که اگر من دعا کنم، شهيد شوي. ولي اگر شهيد شدي، راضي هستم به رضاي خدا». از سال 1364 يا در دانشگاه شبانه روزي بود يا در جبهه. ما ديگر سالها بود که او را نميديديم. به طور مرتب يک پنجشنبه يا جمعه ميآمد و وقتي هم که ميآمد در حال مطالعه بود. يک شب حدود ساعت 2 يا 3 نيمه شب از خواب بلند شدم و رفتم به آشپزخانه تا آب بخورم. ديدم شمع روشن است و علي در قنوت در حال ضجه زدن است. از آشپزخانه برگشتم و در دلم به او گفتم: «تو بچة 16 ساله چه گناهي داري که اين طور ضجه ميزني؟»