👇👇👇
آقای اردستانی بعد از آخرین حرکت شهید با متانت و آرامشی وصف ناپذیر گفت : (( حالا با این جسم خاکی هر کاری می خواهید بکنید بکنید ، ملائک روح شهید را با خود بردند . )) پتویی را که آورده بودم روی زمین پهن کردم و به کمک برادران پیکر پاکش را روی پتو گذاشتیم و رویش را کشیدیم .
با شنیدن اذان ظهر وضو گرفتیم و رفتیم حسینییه برای نماز جماعت . آقا سید رفت جلو و بقیه پشت سرش صف کشیدند . همه دمق بودند ، چند ساعتی از وداع بچه های آتشبار با سید محی الدین نگذشته بود و هنوز در بهت سعادتش بودیم . نماز ظهر تمام شد ، تسبیحات حضرت زهرا (س) و بعدش تعقیبات نماز ظهر .
آقا سید بلند شد و ما هم پشت سرش برای اقامه نماز عصر . آقا سید برگشت و گفت : (( برادرا لطفا بنشینند ، مطلبی هست که باید خدمتتان عرض کنم . همانطور که می دانید همیشه اذان را من می گویم ، خصوصا اذان صبح را . امروز قبل از اذان صبح خواب عجیبی دیدم . در عالم خواب بانوی محجبه و نورانی به من گفت بگذارید امروز اذان صبح را پسرم سید محی الدین بگوید . بیدار که شدم اذان نشده بود رفتم وضو گرفتم و نشستم تا وقت اذان بشود که در حالت نشسته خوابم برد . برای دومین بار آن خانم بزرگوار را در عالم رویا دیدم که امر کرد و فرمود امروز پسرم سید محی الدین مهمان ماست بگوئید ایشان اذان صبح را بگوید . با دیدن دوباره خواب فهمیدم این یک رویای صادقه است .
رفتم دوباره وضو گرفتم و آمدم حسینیه ، سید محی الدین مشغول نماز بود . کنارش نشستم تا نمازش تمام شود . سلام نماز را که داد گفتم: (( سید بلندگو را بگیر و برو بیرون اذان بگو . )) اولش سید قبول نکرد و گفت من تا حالا اذان نگفتم ، صدای درست و درمانی هم ندارم و .... ولی با اصرار من قبول کرد و اذان گفت و همانطور که خواب دیده بودم به نماز ظهر نرسیده مهمان مادرمان حضرت زهرا سلام الله علیها شد .
آن روز روز عجیبی بود . اینکه سید محی الدین گفت : (( دوست دارم بدنی را که در راه خدا میدهم قوی و ورزیده باشد . )) اینکه آقا سید دو بار خواب آن خانم جلیل القدر را دیده بود ، اینکه بعد از شش ماه فقط یک گلوله در موضع آتشبار فرود آمد و سید را آسمانی کرد و .................