میگفت که برگشتم‌ دمشق ، اولین نفری که دیدم و از روبرو داشت میومد سمتم امین بود .. گفتم: چه خبر؟ کجا بودی ؟ داشت از حرم حضرت زینب س برمیگشت .. گفت: اتفاقا میخواستم برم حرم حضرت رقیه س ، دلم یه روضه حضرت رقیه س میخواد ، هوایی روضه‌شم الان بدجور پایه‌ای بریم؟ گفتم‌: عشق است آقا بریم تو راه سرشو به شیشه ماشین تکیه داده بود و مدام روضه زمزمه میکرد «یا أبتاهُ مَن الَّذي أَيتمني علي صِغَر سِنّي ...» رسیدیم حرم ، دقیقا موقعی رسیدیم که یکی داشت روضه میخوند .. سریع دوید و رفت نشست یه گوشه نشست و زار زد.. نشست و اونقدر گریه کرد که چند تایی دور و برش تعجب کرده بودن از گریه هاش .. نشست و همنوا شد .. ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد😭 نذریت را مادرم هر وقت هم‌زد گریه کرد ..😭😭 یا رقیه بنت الحسیــــن😔💔 اللهم عجل الولیــــک الفرج به حق بی بی سه ساله 😭😔 راوی: همرزم شهید شهید کریمیان جاویدالاثر💔