🥀 داستان روزانه هر روز یک قسمت🥀
#براساس_زندگینامه_شهید_غلامعلی_دست_بالا*
#نویسنده_بیژن_کیا*
#قسمت_سی_یکم
آن شب هرگاه از خواب بیدار می شدم غلامعلی مشغول نماز و دعا بود
_بیا بخواب کاکو
_خوابم نمیاد
_باید بخوابی فردا کلی کار داریم.
_خودت چی! نمیخوابی؟!
_یکم قران میخونم و میام.
کمی بعد از اذان صبح بیدار شدم بعد از نماز جماعت صبح دسته جمعی زیارت عاشورا خواندیم. صبحانه خوردیم و غسل شهادت کردیم .بچه ها از شوق عملیات سر از پا نمیشناختند. برق نگاهشان شور و بیقراری شان را به خوبی نشان می داد .بعد از آن غلامعلی به گوشهای رفت تا وصیتش را بنویسد.
وقتی نوشتن وصیتنامه را تمام کرد، حالت خاصی داشت. آرامش روحی به نقطه ای خیره شده بود و حرفی نمیزد.
_کاکو غلام علی!
هنوز در خودش فرو رفته بود.
_من با شما بیام دیگه مگه نه؟!
_فرمانده من برادر اسلامی نسب اون باید تصمیم بگیره.
چیزی نگفتم. او هم حرفی نزد کمی بعد بلند شد و گفت: میرم خط و تا ظهر برمیگردم.
دیگر ندیدمش تا وقت اذان مغرب که دیدم لباس نو و اتوکشیده پوشیده.تا مرا دید و گفت :حاضری بریم؟!
سر تکون دادم و پرسید :چیزی خوردی؟!
دوباره سر تکان دادم. به همراه شهید اسلامی نسب سوار لندکروز شدیم و به سمت خط مقدم به راه افتادیم. غلامعلی روبرویم نشسته بودم .نگاهم را نمیدید .نگاهش به نقطه ای خیره بود و زیرلب ذکر میگفت. نگران شدم نمیدانم شاید هم دلم برات تنگ شد که دستش را در دست گرفتم و فشار دادم. به خودش آمد نگاهم کرد لبخندی زد و گفت :نگران نباش.
گفتم :نپری غلامعلی؟
دوباره تبسمی کرد و گفت: ای بابا ....صلاح کار کجا و من خراب کجا؟!
سر برگرداند و به گرگ و میش آنسوی شیشه و منظره ای که از کنارمان می گذشت نگاه کرد .من هم نگاهم که شیشه کشیده شد به دشت و تپه ماهورهای اطرافمان که به سرعت میآمدند و میرفتند در اعماق خاکستری شامگاه.
#ادامه_دارد
@Modafeaneharaam