🌷 بسم رب الشهداء و الصدیقین 🌷
🥀
#قرار_بیقرار
🌹 خاطرات شهید مدافع حرم
#مصطفی_صدرزاده
قسمت 8⃣3⃣
کتاب را باز کردم، نگاهم به صفحات که افتاد. مات ماندم. انگار تازه کتاب را از کتاب فروشی گرفته بود. محض رضای خدا یک کلمه هم ننوشته بود. پرسیدم:
« کجا رو باید بخونی؟ »
سرش را خاراند و گفت:
« والا نمیدونم، حالا از اولش شروع کنیم؛ خدا بزرگه. »
تا خواستم شروع کنم از روی مبل بلند شد و گفت:
« راستی بذار برم به وضو بگیرم، یه چند رکعت نماز بخونم، بعد باهم شروع میکنیم! »
یک نفس عمیق کشیدم و گفتم:
« برادر من، اگه این کتاب رو بخوام بهت تزریقم بکنم حداقل ۲۴ ساعت طول میکشه! »
او خندید و من از دلهره به مرز خفگی رسیدم. وضو که گرفت آرام به نماز ایستاد. نمازش را که خواند تازه تسبیحش را برداشت و مشغول ذکر شد. بعد هم موبایلش را چک کرد. با حرص و نگرانی گفتم:
« بابا صبح شد بیا شروع کنیم! »
تا صبح با هم به اندازه چهار درس خواندیم. من ترجمه می کردم و قواعد را می گفتم، او هم روی دست و پا و کاغذهایش چیزهایی مینوشت. وقتی میخواست برود گفت:
« آبجی تو برو بخواب. »
ابروهایم را بالا انداختم و گفتم:
« دلهره دارم خوابم نمیبره! »
خندید و صورتم را بوسید و گفت:
« من امتحان دارم اصلا هم نگران نیستم. وقتی میشه به خدا توکل کرد نگرانی و دلهره برای چی؟ »
نمره اش که آمد هجده شد. باورم نمی شد که درس نخوانده این نمره را گرفته. به شوخی گفتم:
« تو که میگفتی بیشتر از ده اسرافه نکنه. امدادای غیبی حسابی هوات رو داشتن؟! »
سری تکان داد و گفت:
« دلم نیومد نگاهشون کنم. چیزایی که شما یادم دادی و استاد قبلاً سر کلاس گفته بود رو نوشتم. »
از هوش و استعدادش متحیر ماندم.
⬅️ ادامه دارد....
@Modafeaneharaam