آتش، بس! خون، بس! جنگ، بس!
انگار کن نه خانی رفته، نه خانی آمده
خدا را شکر، خونی از دماغت نیامده
خدا را شکر مادرت هست
چراغ خانهات هست
این روزها که بگذرد
مشغول میشوی
مشغول بازی دنیا
کلاغ، پر
گنجشک، پر
بابا ... بابا که پر نداره، خودش خبر نداره
اما، بابای تو پر داشت، خودش هم خبر داشت
قاب عکسش آنجاست
برو پیشش و بپرس
[تو چرا جنگیدی؟!
او، تفنگش در مشت،
کولهبارش بر پشت،
بند پوتینش را محکم بست
آب و آیینه و قرآن در دست
روشنی در دل او میبارید
پدرت گفت به تو
که چرا میجنگد:
«تا چراغ از تو نگیرد دشمن ...»]
✍زهرا_محسنی_فر
🇮🇷 به "عمّارِ ایران" بپیوندید👇
https://eitaa.com/joinchat/2595749888Ccc0621d668
🇮🇷
@ammar_iran