آسمان جمعه
میگیرد اما نمیبارد!
انگار زمان گیر کرده است و در جا میزند،
و آدم هزار بار میمیرد و زنده میشود،
دلش هزار جا میرود،
احساس بیتکلیفی دلشورهاش میدهد،
و مثل دردی شکسته در استخوانهای آدم تیر میکشد،
این بیتابی!
از صبح، در زیر آفتاب،
درختها را آب دادهای ...
و انتظار میکشی!
امّا،
یک ریتم منظّم و یک بغض سنگین هست که خیلی غمگینت میکند،
نگاه میکنی به غروب آفتاب ...
دلت برای یک کسی، یا یک جایی که نمیدانی کیست یا کجاست تنگ شده ...
میخواهی از درِ خانه بیرون بزنی و به فراموشی بسپاری،
این بیتابی را،
این کلافگی را،
این سردرگمی را،
امّا انگار یکی دربِ خانه را قفل کرده است و تو زندانی شدهای!
و با این حسّ نفسگیر باید یک جوری کنار بیایی!
غروبهای جمعه را میگویم!
غروبهایی که آدم به گم شدهای میماند که نه رفتن میداند و نه ماندن میتواند!
غروبهای دل گرفتهای که هر ثانیهاش، سال میشود!
راستی چه رازی است در این غروبهای جمعه؟
چه رازی است دراین دلتنگی که هر جمعه میآید و تا غروب جمعه قد میکشد؟
چه رازی است که من، تو
و ایشان را دلگیر میکند؟
ایشان را که دلشان گرفته است!
ایشان را که داغ هزاران جمعه را بر دوش دارند!
و جمعههای زیادی به انتظار آن جمعه نشستهاند،
ایشان که خود معنای جمعه هستند،
امّا ...
در تمنّای جمعه هستند!
آه چه قدر دلم تنگ میشود،
وقتی که جمعه میآید و آفتاب قد میکشد،
و خبر از قد کشیدن آفتاب حضرتش نیست!
میدانم
که هر ثانیهاش استخوان در گلو داشته و خار در چشم،
امّا ...
نمیدانم چند جمعهی دیگر باید به انتظار بنشینند؟
و جمعهایی که به درازای هزار و صد و چند سال هنوز نیامده است؟
صدای اذان مغرب را که میشنوم،
جان تازهایی میگیرم،
و با نوای خوش "أشهد أن لا اله الّا الله و أشهد انّ محمّد رسول الله و أشهد أن علیّ ولی الله"
آرام میگیرم که باید به نماز بایستم،
و در قنوت بخوانم
"اللّهمّ کن لولیک الحجة ابن الحسن" را،
این جور،
دلگرم تا جمعهی بعد انتظار میکشم،
تا یکی از این جمعهها،
جمعهی موعود بیاید!
#الّلهُـمَّعَجِّــلْلِوَلِیِّکَـــالْفَـــرَج#امام_زمان#کانالعطرظهورمولا ↙️↙️↙️
@atr_ir