روز اُحُد آمد. حمزه با غیرتِ ایمان، صفِ کفار را میشکست.
شمشیرش آذرخش بود، دلش از نورِ یقین لبریز...
اما چه شود که دستان خیانت، تیری زهرآلود به سویش پرتاب کند؟
وای بر حنینه، آن زن سنگدل که انتقام برادرش را از حمزه گرفت!
آه... جگرم! حمزه بر زمین افتاد.
خونش ریخت، اما فریادش بلند بود: «مُتُّ عَلَی الْفِطْرَهِ» (بر فطرت پاک از دنیا رفتم)...