یک داستان کوتاه
"صوفی بزرگ،" بایزید درباره "آگاهی" با شاگردانش سخن میگفت و آنها پرسیدند:
«آگاهی چیست که همیشه درباره اش صحبت میکنید؟»
روزی آنها را به کنار "رودی" برد.
در دو طرف رود تپه ای بود.
گفت:
«گذرگاه چوبی طویلی درست میکنیم، تنها به عرض یک پا، از این طرف به طرف دیگر، شما بر روی آن راه میروید. آنگاه میفهمید آگاهی چیست.»
شاگردان گفتند:
ولی ما "تمام زندگیمان" راه رفته ایم و هرگز نفهمیده ایم آگاهی چیست...
پل برپا شد، بسیاری از شاگردان ترسیدند و گفتند:
ما نمیتوانیم "راه برویم."
روی چوبی به عرض فقط یک پا؟
بایزید پاسخ داد:
اما برای راه رفتن به چه پهنایی احتیاج دارید؟ وقتی بر روی زمین راه میروید میتوانید روی "نواری به عرض یک پا" راه بروید.
چرا؟!
چرا نمیتوانید روی باریکه ای به همین عرض که بین دو تپه آویخته شده راه بروید؟!
تعداد کمی سعی کردند.
تنها دو یا سه قدم برداشتند و بازگشتند و گفتند:
«خطرناک است.»
سپس بایزید از روی "باریکه" رد شد و معدود افرادی به "دنبالش" روان شدند و به طرف دیگر رسیدند.
آنان که از باریکه رد شده بودند به پای بایزید افتادند و گفتند:
استاد، اکنون میدانیم آگاهی چیست...
"خطر" آنچنان بزرگ بود که نمیتوانستیم "بدون توجه" رد شویم.
لازم بود هوشیار باشیم.
"یک لحظه غفلت" میتوانست به قیمت زندگی ما تمام شود، پس باید "هوشیار" می ماندیم.
"در بعضی لحظات کمیاب و بسیار خطرناک شما آگاه میشوید."
آگاهی یعنی شدت بسیار، چنان شدتی از "بیداری" که هیچ فکری رخنه نکند.
"شما آگاهید" اما هیچ فکری در سر ندارید. "امتحانش" کنید، هر جایی می توانید امتحانش کنید.
در "مسیری راه بروید" اما چنان که گویی هر لحظه با خطر روبرو میشوید، و خطر واقعا وجود دارد، زیرا هر لحظه ممکن است بمیرید.
اگر "درکتان" کمی بیشتر شود درخواهید یافت آگاه بودن "غیر ممکن" نیست.
* اگر ببینید که هر لحظه ممکن است بمیرید، در آن صورت دیگر نمیتوانید مانند یک مست زندگی کنید.*
http://sapp.ir/basiratezohor