پسربچه ای پرنده زيبايی داشت. او به آن پرنده بسيار دلبسته بود...
حتي شبها هنگام خواب، قفس آن پرنده را كنار رختخوابش می گذاشت و مي خوابيد...
اطرافيانش كه از اين همه عشق و وابستگی او به پرنده باخبر شدند، از پسرك حسابی كار مي كشيدند.
هر وقت پسرك از كار خسته می شد و نميخواست كاری را انجام دهد، او را تهديد می كردند كه الان پرنده اش را از قفس آزاد خواهند كرد و پسرك با التماس مي گفت: نه، كاری به پرنده ام نداشته باشيد. هر كاري گفتيد انجام مي دهم...
تا اينكه يك روز صبح برادرش او را صدا زد كه برود از چشمه آب بياورد و او با سختی و كسالت گفت، خسته ام و خوابم مياد، برادرش گفت: الان پرنده ات را از قفس رها می كنم، كه پسرك آرام و محكم گفت: خودم ديشب آزادش كردم رفت، حالا برو بذار راحت بخوابم...
كه با آزادی او خودم هم آزاد شدم...
👈اين حكايت همه ما است...
تنها فرق ما، در نوع پرنده ای است كه به آن دلبسته ايم...
پرنده بسياری پولشان، بعضی قدرتشان، برخي موقعيتشان، پاره ای زيبايی و جمالشان، عده ای مدرك و عنوان آكادميك و خلاصه شيطان و نفس، هر كسي را به چيزی بسته اند و ترس از رها شدن از آن، سبب شده تا ديگران و گاهی نفس خودمان از ما بيگاری كشيده و ما را رها نكنند...
(پرنده ات را آزاد کن)
برای عضویت در کانال بصیرت ظهور 👇
http://sapp.ir/basiratezohor
http://eitaa.com/basiratezohor