آموزنده, بخونید "دو برادر"" مادر پیر و بيماري داشتند." با خود قرار گذاشتند که يکي "خدمت خدا" کند و ديگري در "خدمت مادر" باشد... يکي به "صومعه" رفت و به "عبادت" مشغول شد و ديگري در "خانه" ماند و به "پرستاري مادر" مشغول شد... چندي نگذشت برادر "صومعه نشين" "مشهور عام و خاص" شد و به خود غره شد که: "خدمت من ارزشمندتر از خدمت برادرم است؛ چرا که او در اختيار مخلوق است و من در خدمت خالق...!!" همان شب "پروردگار را در خواب ديد" که وي را خطاب کرد: "به حرمت برادرت تو را بخشيدم!!" برادر صومعه نشين اشک در چشمانش آمد و گفت: "يا رب"... من در "خدمت تو" بودم و او در "خدمت مادر،" چگونه است مرا به حرمت او می‌بخشی؟! آيا آنچه کرده ام "مايه رضاي تو" نيست؟ ندا رسيد: آنچه تو مي کني "من از آن بي نيازم" ولي مادرت از آنچه او مي کند بي نياز نيست... * به فرزندان خود، " انسان بودن" بیاموزیم... * http://sapp.ir/basiratezohor بصیرت ظهور &ایتا👇 eitaa.com/basiratezohor