📘 هر شب یک داستان کوتاه
"شیشه شکسته"
روزگاری مردی بود که به سخاوت و بخشندگی و مهمان نوازی معروف بود و هر مهمانی را آن چنان که شایسته بود و با آنچه در توان داشت پذیرایی می کرد.
شبی مردی حسود و نه چندان انسان، مهمان وی شد.
از انواع طعام میزبان خورد و حسابی سیر گشت.
در آخر کار، مرد میهمان به میزبان فرمود که شنیده ام نوشیدنی های خوبی داری.
میزبان گفت آری، اما یک شیشه بیشتر نمانده است که امیدوارم کفایت کند، میزبان به پسر خود گفت که برود و شیشه نوشیدنی را بیاورد.
پسر رفت و آمد و گفت ای پدر، کدام شیشه را برای مهمان تو بیاورم، چون در آنجا دو شیشه هست.
میزبان که از خجالت سرخ شده بود، زیر چشمی به مهمان نگاهی کرد.
مهمان که مردی کینه توز و عیب جو بود، گمان کرد که مرد مهمان نواز به او دروغ گفته است.
میزبان کمی اندیشید و به فرزند گفت که برو و یک شیشه را بشکن و دیگری را بیاور.
پسر رفت و چون یک شیشه را بر زمین زد، دیگر چیزی نماند.
آمد و گفت یکی را شکستم اما هر دو شکست.
میزبان این گونه با کنایه به مرد عیب جو، فهماند که پسر وی دو بین است.
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor