🔹نجاری بود که زن زیبایی داشت، پادشاه مجذوب زیبایی این زن شد. شاه بهانه ای از نجار گرفت و حکم اعدام او را صادر کرد و گفت نجار را فردا اعدام کنید
نجار آن شب نمیتوانست بخوابد. همسر نجار گفت :مانند هر شب بخواب. پروردگارت يگانه است و درهای گشايش بسيار!
🔹کلام همسرش آرامشی بر دلش ايجاد کرد و چشمانش سنگين شد و خوابيد.
🔸صبح صدای پای سربازان را شنيد. چهره اش دگرگون شد و با نا اميدی، پشيمانی و افسوس به همسرش نگاه کرد که دريغا باورت کردم!
🔹با دست لرزان در را باز کرد و دستانش را جلو برد تا سربازان زنجير کنند. دو سرباز با تعجب گفتند : پادشاه مرده و از تو میخواهيم تابوتی برايش بسازی
🔸چهره نجار برقی زد و به خاطر فکر باطلی که از سرش گذشته بود، نگاهی از روی عذرخواهی به همسرش انداخت.
🔹فکر و خیال زياد، انسان را خسته می کند. در حالی که خداوند تبارک و تعالی مالک و تدبير کننده کارهاست...
🔻ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن
یا خواب می مانی
یا از زندگی عقب
در هر شرایطی امیدت را به خدا از دست نده و هر لحظه منتظر رحمت بی کرانش باش❤️
سروش👇
http://sapp.ir/basiratezohor
بصیرت ظهور &ایتا👇
eitaa.com/basiratezohor🔸