ملاقات با امام زمان عج مرحوم «نهاوندى» در كتاب «عبقـرى الحـسان» از عـالم جليل و سيد بزرگوار مرحوم آقاى «سـيد عبداللّـه قزوينـى» نقل مى كند كه فرمود: من در سال 1327 هجرى قمرى با زن و فرزندم براى زيـارت بـه عتبـات عاليـات مشرّف شديم، روز سه شنبه اى بود كه از نجف اشـرف بـه مـسجد كوفـه رفتـيم رفقـا خواستند همان روز به نجف اشرف برگردند. من گفتم: خوب است امشب كه شب چهارشنبه است بـه مـسجد سـهله بـرويم و اعمال شب چهارشنبه مسجد سهله را بجا آوريم اول رفقا قبول كردند ولى بعد پشيمان شدند و گفتند: ما شبانه در اين بيابان حركت نمى كنيم. ولى من با سه نفر زن كه همراهم بودند سوار مركب شديم و به طرف مسجد سهله رفتيم و نماز مغرب و عشاء را به جماعت خوانديم و بعد مشغول دعاء و اعمال مسجد گرديديم، ناگهان متوجه شديم كه از شب خيلى گذشته و ما بايد حتما به طـرف كوفـه برگرديم. ترس عجيبى بر من غالب شده بود، با خودم مى گفتم: من چگونه با سه نفر زن بـه تنهائى با يك عرب چهاروادار در بيابان تاريك به كوفه برگردم. علاوه در آن سال عطيه نامى با دولت عـراق يـاغى شـده بـود و بـراى آذوقـه بـه مسافرين شبيخون مى زد و اين موضوع بيشتر سبب ترس من شده بود.لذا با نهايت اضطراب در قلب به حضرت ولى عصر ارواحنا فداه متوسل شدم و ازآن وجود مقدس كمك خواستم. ناگهان چشمم به مقام حضرت ولى عصر (عليه السلام) كه در وسط مسجد اسـت افتاد، در آنجا روشنائى عجيبى كه چشم را خيره مى كرد و مثل آن بود كه خورشيد تمام نورش را در آن محوطه كوچك متمركز كرده است، مشاهده مى‌شد.فوراً به طرف مقام رفتم ديدم سيد بزرگوارى با كمال عظمت و جلال و بزرگوارى در ميان محراب نشسته و عبادت مى كند. خدمت او دو زانو نشستم و دست مباركش را بوسيدم خواسـتم پيـشانى او را هـم ببوسم كه خود را عقب كشيد و نگذاشـت و مـن كنـار او نشـستم و مـشغول دعـاء وزيارت شدم، او هم مشغول دعاء و اذكار خودش بود. ولى وقتى من به وجـود مقـدس حضرت بقيةاللّه ارواحنا فداه سلام مى كردم او جواب مى فرمود و مـى گفـت: و علـيكم السلام! من در دل مقدارى ناراحت شدم با خود گفتم: من به امام زمانم سـلام مـى كـنم اوجواب مى دهد.آن وجود مقدس رو به من كرد و فرمود: با اطمينان دعاء و عبادت كنيد من به اكبر كبابيان سفارش كرده ام كه شما را به مسجد كوفه برساند و شام بدهد، من وقتى ايـن را از آن وجود مقدس شنيدم با او مأنوس شدم و از آن حضرت سه حاجت خواستم. اول: وسعت رزق و رفع تنگدستى كه قبول فرمودند. دوم: اينكه قبر من وقتى مردم در كربلا باشد اين را هم قبول فرمودند.سوم: از آن حضرت فرزند صالحى خواستم كه فرمودند: اين در دست مـا نيـست، من ديگر ساكت شدم و اصرار نكردم (زيرا در اول جوانى زن پدرى داشـتم كـه دختـر خوبى داشت و او را به من نمى دادند و من در حرم حضرت علـى بـن موسـى الرّضـا(عليه السلام) از خدا خواسته بودم كه آن دختر را بـه مـن بدهنـد ديگـر از خـدا اولاد نمى خواهم. بعدها او را به من داده بودند لذا اصرار نداشتم كه داراى فرزند بشوم).بعد از من زنم خدمت حضرت بقيةاللّه روحى فداه رسيد و او هـم از آن حـضرت سه حاجت خواست يكى آنكه قبل از من بميرد و من او را كفن و دفن كنم. دوم وسعت رزق خواست .سوم: آنكه يا در كربلا و يا در مشهد مقدس دفـن شـود كـه آن حـضرت هـر سـه حاجت آن را قبول فرمودند. (بعدها هر سه اين حوائج برآورده شد و زنم در مـشهد از دنيا رفت و من خودم او را به خاك سپردم). زن ديگرى كه همراه من بود او هم جلو آمد و او هم سـه حاجـت از آن حـضرت خواست.يكى شفاى زن پسرش بود كه آن حضرت فرمودند: آن را جدم حضرت موسى بن جعفر (عليه السلام) شفا خواهند داد.دوم: ثروت و مكنت براى پسرش خواست كه آن را هم قبول فرمودند.سوم: طول عمر براى خودش خواست كه آن را هم قبول فرمودند.و من خودم ديدم كه عروسش در كاظمين شفا يافت و پسرش از ثروتمندان گرديد و خودش نود و پنج سال عمر كرد. 👈 👇 http://sapp.ir/basiratezohor بصیرت ظهور &ایتا👇 eitaa.com/basiratezohor 👇👇👇👇👇👇👇 ادامه در پست بعدی 👇👇👇👇👇👇👇