ملاقات با💞 امام زمان عج💞 يكى از كسانى كه به محضر مقدس حضرت «ولى عصر» (عليه السلام) رسيده و اكثر كتبى كه در ايـن موضـوع چيزى نوشته اند اين قضيه را با شور عجيبى متذّكر شـده انـد«على بن مهزيار» است. جناب «على بن مهزيار» كه قبرش در اهواز است و زيارتگاه عموم است و بقعـه و بارگاهى دارد مى گويد: نوزده سفر هر سال به مكّه مشرّف مى شـدم تـا شـايد خـدمت مولايم حضرت «ولى عصر» (عليه السلام) برسم. ولى در اين سفرها هر چـه بيـشتر تفحـص كـردم، كمتـر موفّـق بـه اثريـابى از آن حضرت گرديدم. بالاخره مأيوس شدم و تصميم گرفتم، كه ديگر به مكّه نروم. وقتى كه دوستان عازم مكّـه بودنـد بـه مـن گفتنـد مگـر امـسال بـه مكّـه مـشرّف نمى شوى؟ گفتم: نه امسال گرفتاري هائى دارم و قصد رفتن به مكّه را ندارم. شبى در عالم خواب ديدم، كه به من گفته شد امسال بيا سفرت را تعطيل نكن كـه انشاءاللّه به مقصدت خواهی رسید. من با اميدى مهياى سفر شدم وقتى رفقا مرا ديدند تعجب كردنـد ولـى بـه آنهـا از علت تغيير عقيده ام چيزى نگفتم. تا آنكه به مكّه مشرّف شدم اعمال حج را انجام دادم در اين مدت دائمـا در گوشـه مسجدالحرام تنها مى نشستم و فكر مى كردم. گاهى با خودم مى گفتم آيا خوابم راست بوده يا خيالاتى بوده است كـه در خـواب ديده ام. يك روز كه سر در گريبان فرو برده بودم و در گوشه اى نشسته بودم ديـدم، دسـتى بر شانه ام خورد شخصى كه گندم گون بود به من سلام كرد و گفت: اهل كجائى؟ گفتم: اهل اهوازم. گفت: ابن خصيب را مى شناسى؟ گفتم: خدا رحمتش كند از دنيا رفت. گفت: انا الله و انّا اليه راجعون مرد خوبى بود به مردم احسان زيادى مىدكرد خـدا او را بيامرزد. سپس گفت: على بن مهزيار را مى شناسى؟ گفتم: بله خودم هستم. گفت: اهلاً و مرحبا اى پسر مهزيار تو خيلى زحمت كشيدى! براى زيارت مـولايم حضرت «بقيةاللّه» (عليه السلام)، به تو بشارت مى دهم كه در اين سفر بـه زيـارت آن حضرت موفّق خواهى شد، برو با رفقايت خداحافظى كن و فردا شـب در شـعب ابـى طالب بيا كه من منتظر تو هستم تا تو را خدمت آقا ببرم. من با خوشحالى فوق العاده اى به منزل رفتم و وسائل سفرم را جمع كردم و با رفقا خداحافظى نمودم و گفتم: برايم كارى پيش آمده كه بايد چند روز به جائى بـروم و آن شب به شعب ابيطالب رفتم ديدم او در انتظار من است. او و من سوار شتر شديم و از كوههاى عرفات و منى گذشتيم و به كوههاى طائف رسيديم، به من گفت: پياد شو تا نماز شب بخوانیم. من پياده شدم و با او نماز شب خواندم و باز سوار شديم و راه را ادامه داديـم، تـا طلوع فجر دميد پياده شديم و نماز صبح را خوانديم. من از جا حركت كردم و ايستادم هوا قدرى روشن شده بود. به من گفت: بالاى آن تپه چه مى بينى؟ گفتم: خيمه اى مى بينم كه تمام اين صحرا را روشن كرده است. گفت: بله درست است، منزل مقصود همانجا است، جايگاه مولا و محبـوب همـان جا است. آن وقت گفت: برويم. گفتم: شترها را چه بكنيم؟ گفت: آنها را آزاد بگذار، اينجا محل امن و امان است با او تا نزديك خيمه رفتم به من گفت: تو صبر كن و خودش قبل از من وارد خيمه شد و چند لحظـه بيـشتر طـول نكشيد، كه بيرون آمد و گفت: خوشا به حالت به تو اجازه ملاقات دادند وارد شو. من وارد خيمه شدم ديدم، آقائى بسيار زيبا با بينى كشيده و ابروهاى پيوسـته و بـر گونه راستش خالى بود كه دلها را مى برد، با كمال ملاطفت و محبت احوال مرا پرسـيد و فرمود: پدرم با من عهد كرده كه در شهرها منزل نكنم. بلكه تا موقعى كه خدا بخواهد در كوهها و صحراها به سر ببرم تا از شرّ جبـاران و طاغوتها محفوظ باشم و زير بار فرمان آنها نروم تا وقتى كه خدا اجازه فرجم را بدهد. من چند روز ميهمان آن حضرت در آن خيمه بودم و اسـتفاده از انـوار و علـومش مى كردم، تا آنكه خواستم به وطن برگردم، مبلغ پنجاه هزار درهـم داشـتم خواسـتم بـه عنوان سهم امام تقديم حضورش كنم. فرمود: از قبول نكردنش ناراحت نشوى! اين به علت آن است كه تـو راه دورى در پيش دارى و اين پول مورد احتياج تو خواهد بود. پس خداحافظى كردم و به طرف اهواز حركت كردم و هميشه به ياد آن حضرت و محبتهاى او هستم و آرزو دارم باز هم آن حضرت را ببينم. (نقل از كتاب اكمال الدین مرحوم شیخ صدوق) 👈 👇 http://sapp.ir/basiratezohor بصیرت ظهور &ایتا👇 eitaa.com/basiratezohor