...وقتی بطی بر کنار آبی جایگاه داشت و در آن آب ماهیان بسیار بودند. روزی تا شبانگاه بر کنار آن آب نشسته‌ بود و در آن آب نگاه می‌کرد. قضا را ستاره‌ای برآمد و نوری بر آب افتاد. پنداشت که آن چیزی نیکو بود. قصد کرد که بگیرد. چون به‌ آب فرورفت هیچ به ‌دست نیامد او را که از خیال هیچ نیاید. چون باری چند بکوشید و هیچ نیافت، او را صورت ‌بست که در آن آب به‌جز خیالات هیچ نیست. روزی دیگر در این آب ماهی دید، هیچ آهنگ وی نکرد و نگرفت... داستان شیر و گاو ترجمهٔ: محمد بن عبدالله البخاری. به تصحیح ، انتشارات خوارزمی، چاپ دوم، ۱۳۶۹: ۱۰۵ شده حکایت بعضی رای ندهندگان !!  👈 👇 http://sapp.ir/basiratezohor بصیرت ظهور &ایتا👇 eitaa.com/basiratezohor