چرا از احمدی‌نژاد بریدم؟/ریشه‌های بیماری دیروز و امروز احمدی‌نژاد دکتر اکبر جباری استاد فلسفه و روان‌درمانگر خیلیها این روزها به من خرده می‌گیرند که چرا فلانی را همان سال ۸۸ نشناختی؟ ما که از همان موقع می‌گفتیم این آدم، بیمار و قدرت طلب و فاقد اخلاق است. چرا حالا و چرا اینقدر دیر به شناخت رسیده‌ای؟ به گمانم به این موضوع از چند وجه می‌توان پرداخت. شناخت، یک امر تکرار شونده و تقلیدی نیست. مکانیزمهای شناختی هر انسانی با انسان دیگر فرق دارد. هر آدمی در زمان مناسب با خودش به شناخت از امور می‌رسد. این فقط درباره شناخت مرد سیاسی نیست. درباره همه چیز همینطور است. خوب من البته هیچ وقت دوست نداشتم مرعوب فضاهای رسانه‌ای و ارباب سیاست شوم. اینکه آن موقع جبهه مقابل احمدینژاد، او را نفی میکردند، اساسا هیچ ارتباطی به نقد من به احمدینژاد ندارد. طبیعی است که من نمی‌توانستم آن موقع هم با مخالفان احمدینژاد همداستان شوم. اصلاحطلبان اگر احمدینژاد را دیوانه و سفیه خطاب میکردند، به خاطر منافع حزبی خودشان و از باب اسکات خصم بود. انها به دنبال حذف رقیب خود از میدان، انواع و اقسام اتهامات را به او می‌زدند. اصولگرایان هم که باورهای پوسیده خود را ملاک حقیقت می‌دانستند و تقابلشان با احمدینژاد برای این بود که به انها باج نمیداد. اما موضوع و موضع من بطور بنیادین چیز دیگری است. من بطور غیر مستقیم احمدینژاد را تعلیم میدادم. او برای من شاگردی بود که گمان می‌کردم‌ میتوانم از طریق او اندیشه‌هایم را به منصه ظهور برسانم. البته او هیچگاه خودش را شاگرد من نمی‌دید و نمی‌دانست. اهمیتی هم برای من نداشت. من فقط میخواستم از طریق او، دیسکورس جدیدی را در عرصه کشور‌داری و سیاست‌ورزی پدید آورم. تقریبا هم موفق بودم. برای من احمدینژاد مهره‌ای بود تا از دوگانه اصلاح‌طلب و اصولگرا فراتر برویم و دیسکورس ازادی و عدالت را بیرون از این دوگانه رسمی گسترش دهیم. سال ۸۸ که برای نخستین بار او را دیدم، در او شجاعتی برای تحقق این اندیشه یافتم. نوشته‌ها و تحلیل‌های من هرچند با تاخیری دو، سه ساله، بر ذهن و مغزش می‌نشست. اما شاهد بودم که چگونه آرام آرام متوجه حرفهایم میشود. ابتدا او مرا یک ضد انقلاب و ضد ولایت فقیه می‌دانست، اما آرام آرام و پس از برخی اتفاقات، او بسیاری از حرفها و تحلیل‌های مرا تایید و تکرار می‌کرد. سال ۸۸، یکبار در جلسه‌ای که اقای مشایی دعوت کرده بود، من به مزاح در جمع طرفداران احمدینژاد گفتم: "جهان به سرعت احمدی‌نژادی میشود". بعدها خودش همین جمله مرا در سخنرانی‌هایش به زبان می‌آورد و با قطع و یقین آنرا باور کرده بود. خیلی خودش و شخصیتش را جدی نمیگرفتم. او برای من فقط یک وسیله بود. برای همین هم از خیلی از اخبار و مسائلی که پیرامونش شکل میگرفت بی‌خبر بودم. مثلا هیچ وقت آن فیلم هاله نور را بطور کامل ندیده بودم. یا انکار هاله نور در مقابل دوربین را مطلقا نمی‌دانستم و بی‌اطلاع بودم. احمدینژاد برای من خلاصه میشد در شوآف‌هایی که در قالب سخنرانی اینجا و انجا داشت. تلاش میکردم متن سخنرانی‌هایش را به گونه‌ای بنویسم که بیش از پیش او را از جریان اصولگرا و اصلاح‌طلب جدا سازم. من برای طرح اندیشه تغییر در برخی موضوعات، بدین جدایی نیاز داشتم. احمدینژاد پس از سال ۹۲ بطور مستمر می‌کوشید به قدرت باز گردد. من در ضمن نامه‌ای، او را از این امر نهی کردم و به او توصیه کردم تا بنشیند و یک بازنگری نسبت به ۸ سال دولت خود داشته باشد و تا میتواند آن دیسکورسی که من در طول سالهای پیش برای او دیکته کرده بودم را با اطرافیان و طرفدارانش به بحث و گفتگو بگذارد. ولی او باز مانند شاگردی سر به هوا و درس گریز، راهی دیگر در پیش گرفت و سلسله نشستهایی با عنوان "بازخوانی و تبیین اندیشه امام خمینی" راه انداخت. انجا بود که دانستم آدم اشتباهی را برای ایده‌هایم انتخاب کرده‌ام. در همان ایام ناامیدی از او، یک اتفاق شخصی نیز رخ داد که بیش از پیش منجر به نا امیدی من شد. پدر دختری که به دلیل قتل عمد، در آستانه اعدام بود، از من خواست تا دیداری با احمدینژاد داشته باشد. با اینکه میدانست احمدینژاد دیگر هیچ قدرت اجرایی و نفوذی در حاکمیت و خاصه قوه قضاییه ندارد، اما اصرار داشت تا برای دقایقی هم شده با یکی از رجل سیاسی کشور درد دل کند. من موضوع را با احمدینژاد درمیان گذاشتم ولی او امروز و فردا کرد و بعد از چند روز، پاسخ منفی داد! همان شب دخترک بی‌نوا اعدام شد. من بسیار متاثر شدم. برای اولین بار بود که بعد از سالها، یک چیز از او خواسته بودم و آن هم نه برای خود، بل برای یک بی‌نوایی که دستش از همه جا کوتاه بود.