﷽| دست مامانم درد نکنه با این عروس آوردنش! معصومه بیگم خاتون آبادی (مادر شهید بهشتی) / ۱۳۳۱ش دست گذاشتم روی نوه‌‏ی عمویم. به خواستگاری‌اش رفتم و گزارشش را به سیدمحمدم دادم. ازش خواستم خودش هم بیاید و چند کلامی با دختر حرف بزند؛ اما ایشان گفت: «اگه شما دیدید و پسندیدید، تمومه.» - نمی‎خوای صحبت کنی، اشکالی نداره؛ ولی حداقل بیا طرف رو ببین. شاید به دلت ننشست خب. - تا صیغه‏ی محرمیت جاری نشه، من نگاه نمی‌کنم. داماد در اتاق دیگری بود و عروس در اتاقی دیگر. صیغه‏‌ی عقدشان خوانده شد. خانواده‏‌ی عروس گفتند بروید داماد را بیاورید. سیدمحمدم گفت: «باید محارمم باشن تا من هم بیام.» عمه‌ها و خاله‌ها و خواهرشان آمدند و سپس او آمد. روی صندلی کنار عروس خانم نشست. به محض این‏که ایشان را دید، گفت: «دست مامانم درد نکنه با این عروس آوردنش!» 📚فرزند بی‌نهایت، خاطرات خودگفته شهید بهشتی به انضمام روایت‌هایی از دیگران، ج۱، صص۴۵-۴۶ سالگرد ازدواج امام علی علیه‌السلام و حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها مبارک‌ها باد🌱 تهیه کتاب با تخفیف و ارسال رایگان👇 @beheshtium_admin @beheshtium_ir