درس صلح و عبرت تسلیم
محمد هادی صحرایی
ماه رمضان چون ابر میگذرد و فرصتهایش از دست میرود و تنها بندگان خدایند که حسرت این رفتن میخورند. آه اگر این ماه رمضان آخرمان باشد و روی ماهش را نبینیم، چه کنیم رفیقان؟ آنها که به امر خدای خود سحر بیدارند و روزی میخورند و نور مینوشند و در روز، برای خدا از هرچه که صفحه دل تاریک میکند و لوح جان مخدوش میکند و روزه میشکند، چشم و گوش و دهان میبندند و هنگام افطار، به نام خدا کام خود را از حلالش باز میکنند میدانند که ماه رمضان چه هوای بهشتی دارد. تنها بندگان خدا میدانند لذت اطاعت و بندگی را. آنها که بنده خدایند نه آنها که بنده هوا و هوسند. رفیقان خدا میدانند چه لذتی است در این سختی و چه شکوهی است در این بندگی. چون بنده خدایند، از قید هرچه غیرِ اوست آزادند و آنها که گرفتار شکم و شهوتند، اسیرند و دربند. خیال میکنند آزادند و نمیدانند که اسیرتر از آنان نیست. بندگی خدای مهربان و عزیز را برنمی تابند و به جای او بَرده هرکس و ناکس میشوند. خداجان ببخشایمان که نمیشناسیمت.
ماه مبارک که به نیمه میرسد، وقتی هلالش کامل و حُسنش تمام میشود که چشمش به روی حسن روشن شود. جای ملامت نیست که حُسن حَسن هر نیمه جانی را زنده میکند و رمق به روزه داران میدهد. از سال سوم هجری که نام حسن به جرگه خوبان اضافه شد و خدا اولین فرزند را به علی و فاطمه هدیه داد، مؤمنین هم عزیزتر شدند با حسن. شبیه پیغمبر بود و خلق و خویش به او برده بود. در ادب سرآمد بود و در اخلاق الگو و سرور جوانان بهشت است. در هفت سالگی عزادار جدش شد و مؤمنین با دیدن او به یاد رسول خدا میافتادند. او شاهد داستان کوچه بنی هاشم بود و سپر جان مادر شد. اگرچه کوچک بود ولی مردانه برای دفاع از فاطمه قامت بلندکرد. جانم به پای حسن، که چون نبی و ولیّ، غیرتی است و حرمت خانواده میشناسد و چشم در چشم دشمن، نمیهراسد. کودک بود ولی همان زمان در، شجاعت، تنه به مردان گنده و دل مرده مدینه زد و طعنه به مدعیان. به این جهت مغضوب و مبغوض دشمنان است که مدافع حرم آلالله است و بلاگردان فاطمه. خون جگری که در آن زمان با دیدن مظلومیت پدر و مادر خود خورده بود تا شهادت همراهش بود. بماند.
از دنیا و زخارفشگریزان بود. سه بار نیمِ داراییاش را با صدقه، به خدا هدیه داد و دوبار کل مالش را در راه خدا داد. حتی نعلینش را. اهل تواضع بود و خوی نرمش، مخاطبان را حیرتزده میکرد. روزی فقیرانی نان بر زمین نهاده و لقمه میگرفتند. چشمشان که به حسن افتاد گفتند یابن رسولالله با ما نان نمیخوری؟ حسن از مرکب پیاده شد و برزمین نشست و با آنان هم لقمه شد و بعدها سیرشان کرد و لباسشان پوشاند. کنیزکی به او شاخه گلی هدیه داد، گل را گرفت و او را از صاحبش خرید و آزادش کرد. به همین راحتی. بنده خداست، نمیخواهد مردمان را بنده دیگران ببیند. کریم بود و طبعش بلند و همتش عالی. مهمانخانهای در مدینه داشت و سفره دار بود و خانهاش خانه امید ناامیدان و درراه ماندگان. گرچه آنان کز سفرهاش نان و نمک برداشتند، روز تشییعاش تیر وکمان برداشتند.... این نیز بماند، که غصه گلوگیرمان است.
به گفته دشمنانش، گذشت و حِلمش از بزرگی به کوه میمانست و این در دوره ما به شدت کیمیاست. روزی در مدینه، مردی از اهل شام که متأثر از فضای مسموم معاویه بود، تا او را دید و شناخت شروع به فحاشی و هتاکی کرد. امام آرام شنید و شمرده گفت گویا غریبی.؟