🔰
#داستان_جالب_چالشها...
امتحانات🤓
دهه فاطمیه🏴🥀
شهادت سردار...🇮🇷💔
شما چه فکری دارین؟
🔻 قسمت دوم
حانیه
تقه ایی به در زدم و وارد اتاق شدم. حامد رو تختش نشسته بود و اشاره زد سمتش نروم. ظاهرا مشغول ویدیو کال با دوستانش بود. به نشانه ی تایید سر تکان دادم و روی تخت خودم دراز کشیدم. خواستم کتاب بخوانم که صحبت هایشان توجهم را جلب کرد.
رادین :《 آقا من میگم فاطمیه هم نزدیکه. همون پارچه مشکیا رو بزنیم تو محله و هیئت کافیه.》
حامد:《غذای نذری چی؟!》
رضا:《تو کرونا که نمیشه. میگم بسته ی مواد غذایی چی بهش میگن، چیز از اینا... 》
حامد:《کمک معیشتی؟》
رضا:《آره همون. اون بهتره. فقط باید پول جمع کنیم براش. دیگه چی به ذهن تون می رسه؟!》
حسین:《من میگم با وجود این گرونی ، ما همه ی انرژی مونو بزاریم رو این بسته های کمک معیشتی کافیه. کار دیگه ایی به ذهنم نمی رسه.》
رادین:《آقایون داداشا ! پاشین برین فکر کنین. هر وقت یه چیز خوب به ذهن تون رسید بگین تو گروه. الان هم شب بخیر من باید برم. داد همه در اومده!》
رضا:《کجا؟》
حامد:《راست میگه ، کله سحر امتحان ریاضی داریم. بعدش فکر میکنیم. خواب سینوس و کسینوس ببینین. شب بخیر》
کمی بعد روی تختش لم داد و گوشی را روی میز گذاشت. در حالی که به سقف خیره شده بود پرسید.
حامد:《ابجی میگم هیچی به ذهنت نمیرسه؟!》
حانیه:《باید فکر کنم. با دوستام هم مشورت میکنم. راستی! چرا نگفتی بهم که منم یه کاری بکنم؟!》
حامد:《 نگفتم که فکرت درگیر نشه. بهش فکر نکن درستو بخون. 》
حانیه:《درسمو که میخونم. تو خودت گفتی پایه نهم راحته. پس الان چرا میگی نه؟!》
حامد:《 باشه. تو و دوستات هم فکر کنین ولی نمره هاتون نباید کم بشه.》
حانیه:《باشه حتما. رو کمک ما حساب کنین.》
انگشتم را روی ضبط صدا گذاشتم و به دوستانم پیام دادم. وقتی ساجده شروع به تایپ کرده نا خودآگاه لبخند زدم. کمی بعد ساجده پیام داد.
ساجده:《قبل از داداشت و دوستاش به فکر این موضوع بودم. یه استراتیجی دارم که محله رو میترکونه. 》
حانیه:《مگه جنگه؟!》
ساجده:《الان همه بخوابیم بهتره. فردا بعد از امتحان بهتون میگم فکرم چیه. یه ایده دارم که محشره!》
فاطمه:《 جی جی جی جینگ ! ساجده وارد میشود.》
این داستان ادامه دارد...
🕊🕊🕊🕊🕊🕊🕊
___________________
🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار
🇮🇷
https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e