#قهرمان_من
حامد
قطره های ریز باران روی شیشه ی عینکش ، یکی پس از دیگری جا خوش میکردند. نایلون های بزرگ را در دست گرفته بودیم و در کوچه ها با هم میرفتیم.**امروز قرار بود که یاد حاج قاسم فقط به محله ی خودمان محدود نشود** ، و به جاهای دیگر هم سر بزنیم. از سکوتی که بین مان بود خوشم نمی امد. همیشه با او حرفی برای گفتن داشتم.
حامد:《بگو ببینم تو تحقیقاتت به چیا رسیدی؟》
حانیه:《همدلی یعنی اینکه موقع سختی مشکلات بقیه رو درک کنیم و بعد از درک اونا بهشون کمک کنیم.
همدلی شرط اصلی پیشرفت کشوره. اینو رهبری گفته. در دین هم کلی به این مطلب سفارش شده که ثواب داره.》
حامد:《باریک الله. اما باید عمل هم بکنی. حفظ کردن خالی ارزش نداره.》
حانیه:《صد البته.》
با دستی که روی شانه ام خورد برگشتم و با چشمان خسته اما خندان بیدل مواجه شدم.
حامد:《سلام پسر چطوری؟》
بیدل:《سلام برادر. شما خوبی؟ سلام خواهر شما خوبی؟ ما خوبیم شکر.》
حانیه:《سلام خسته نباشید.》
بیدل:《ممنون. شما کجا؟ اینجا کجا؟》
حامد:《با بچه های محل و هیئت و مسجد پول جمع کردیم و به نیت حاج قاسم این بسته های خوراکی و مواد غذایی رو تهیه کردیم. البته پیشنهاد رضا بود که تو خیابون به کسانی که نیازمندن بدیم.》
بیدل :《چه کار خوبی! اجرتون با حضرت زهرا. منم بیام کمک تون؟ البته یه سری محله میشناسم که اونجا هم مبتونیم بدیم.》
حامد:《چه عالی!》
تا نزدیک غروب کارمان طول کشید. البته بیدل یک ساعت بعد رفت چون کار داشت. من و خواهرم بعد از انجام کارمان به سمت محله ی خودمان در حال حرکت بودیم که حانیه بی هوا پرسید:《داداش یه سوال میپرسم لطفا جواب بده.》
حامد:《باشه بپرس.》
حانیه:《مگه کار برای رضای خدا و بنده ی خدا خوب نیست؟ مگه کار برای حاج قاسم خوب نیست؟ پس چرا نمیزاشتی و هی سعی میکردی جلومو بگیری؟》
حامد:《خودت چی فکر میکنی؟》
حانیه:《نمیدونم... ولی ساجده میگه ممکنه تو منو خوب نشناخته باشی و ندونی که من از پس همه کارام بر میام.》
تک خنده ایی کردم و گفتم:《نه اینطور نیست. میدونم که تو خیلی قوی تر و سخت کوش تر از اونی هستی که به نظر میای. اینا همه یه جور امتحان بود.》
حانیه:《وا داداش! چه امتحانی؟ درس نداده امتحان میگیرن مگه؟》
خندیدم:《نه! تو درستو خوب بلد بودی! قبول شدی!》
حانیه:《گیج کردی منو.》
حامد:《فقط میخواستم ببینم که تو چی کار میکنی. با حرف من جا میزنی ، یا با تلاش بیشتر به سمت هدفت میری و هیچی برات مهم نیست. حانیه خانوم گل! شما نشون دادی که پای اهداف و ارمان های درستت می مونی و جا نمیزنی.》
حانیه:《اوهوم. جالب بود.》
جلو تر رفتیم و به چهار راه رسیدیم. حانیه اشاره زد:《اونجا رو ببین! چرا چسبیدن به اتوبوس؟!》
نگاهم به سمت اتوبوس سبز رنگی که پشت چراغ قرمز ایستاده بود و چند بچه ی کار به اگزوز ان چسبیده بودند، جلب شد. همان لحظه که یکی از انها در دستش فوت کرد، فهمیدم از سرما به ان اگزوز خفه کننده پناه اوردند. بسته هایمان تمام شده بود اما پول داشتم. حانیه نگاه معنا داری بهم انداخت و گفت:《داداش یادته قبلنا تو محرم موقع دسته روی، شیر کاکائو داغ چقدر می چسبید؟!》
بزرگترین لبخندم را زدم. با زبان بی زبانی حرفش را زد . معلوم بود فقط تحقیقاتش را حفظ نکرده... فهمیده! عمیقا هم فهمیده!
حامد:《ابجی با پیاده روی تا خونه چطوری؟!》
به نشانه ی تایید سر تکان داد. دستش را گرفتم و به سمت قهوه خانه ایی که همان نزدیکی بود بردم. به پیشنهاد حانیه به تعدادشان شیر کاکائو سفارش دادم. بعد از اماده شدن سفارش ها همراه لیوان ها به سمتشان رفتیم. حانیه صدایشان زد:《بچه ها! شیر کاکائو دوست دارین؟! کیک هم گرفتیما!》
یک گوشه نشستند و کمک شان کردیم بنوشند.
کارمان که تمام شد ، دیگر شب شده بود. رضا تماس گرفت:《الو برادر سلام. کار ما تو محله تموم شد کار شما تموم نشد؟》
حامد:《چرا شد. حاج قاسم یه جا فرستاده بودتمون ، اونجا مشغول بودیم. 》
رضا:《واضح حرف بزن بفهمم.》
حامد:《خصوصیه. بین من و حانیه و حاج قاسم. خدا هم که شاهده و همه جا هست.》
رضا:《باشه نگو. اجرتون با حضرت مادر.》
خداحافظی کردم و به سمت حانیه برگشتم. گونه هایش از سرما گل انداخته بود. اما مطمئن بودم که ته دلش آتش بازی به راه بود.
حامد:《ابجی! از هر جایی که خلوت بود تا خونه رو پایه ایی مسابقه دو بدیم؟!》
سر تکان داد. چشمان حانیه نور داشت... ستاره ی چشمک زد داشت... روشن بود...! حانیه ی امروز با حانیه ی یکی دو هفته قبل فرق کرده بود. بزرگتر ، پخته تر و آگاه تر شده بود. حاج قاسم بیش از پیش در قلب و روحش نفوذ کرده بود. ویژگی های ایشان را فهمیده بود و اشتیاق عمل داشت. من هم فرق داشتم با حامد یکی دو هفته ی قبل.
فرقم این بود که به داشتنش بیشتر افتخار میکردم. البته حاج قاسم تا ابد قهرمان من بود و خواهد بود.
🔰
#قسمت_پایانی
______
🔆مدرسه تربیت تشکیلاتی نوجوان مضمار
🇮🇷
https://eitaa.com/joinchat/566296620Cb6b44ca14e