°°° ماهان با اردنگی که امیر به پهلوم زد از خواب پریدم و نشستم. افتاب از پنجره ی بازی که سمت راستم بود با شدت و حرارت به داخل می تابید. امیر حسابی طلبکار بود:(( چرا هر چی صدات میکنم بلند نمیشی؟! مگه چقدر خوابت سنگینه؟)) کش و قوسی به بدنم دادمو با صدای گرفته گفتم:(( چیه سر صبح؟! حکومت نظامیه؟! یه شب خونه تون بودیما!)) امیر:(( حکومت نظامی نیست ، روز ملاقاته! باید بریم بیمارستان.)) -:(( الان؟ مگه ساعت دو نیست؟)) امیر:(( تا تو بیدار بشی و کارامونو برسیم و بریم میشه ساعت 12 که مادرجون ساعت یک عمل داره گفته قبلش ما رو ببینه.)) جای هیچ اعتراضی نبود. بالاخره از جام بلند شدم و رخت خوابمو جمع کردم. بعد ابی به صورتم زدم و موهامو شونه کردم. سفره ی پارچه ای با گلای سرخ تو حال رو به روی میز تلویزیون چوبی که یه کم رنگ و رو رفته بود، پهن شده بود. خواهر دوقلوم تو اشپزخونه داشت از سماور مسی خاله برام چایی میریخت که صداش بلند شد. مهسا :(( به به ! خان داداش ما هم بیدار شد. زودتر بیدار می شدی خب. سفره حرمت داره زشته همینطوری پهن بمونه. سریع تر بخور که میخوام جمع کنم.)) -:(( مامان کو؟ هنوز بیمارستانه یا رفته خونه؟)) مهسا:((خاله کله ی سحر رفت تا مامان بره خونه. فکر کردم خوابه دیگه زنگ نزدم بهش.)) صبحانه ام را کامل خوردم و تو شستن ظرف ها به مهساکمک کردم. -:((راستی المیرا کو؟)) مهسا:(( داشت برای سلامتی مادرجون دعا و نماز میخوند. میگم ماهان! محرمه! چی کار میکنیم برای هیئت؟ دیشب خونه نبودیم نمیشه که امشبم نریم و کاری نکنیم.)) -:(( خدا بزرگه درست میشه. حالا تا امشب صبر کن به حاج علی زنگ می زنم ببینم اگه کاری چیزی هست بریم.)) مهسا:(( نه! حاج علی وضع مادرجونو میدونه تو این شرایط اگه کاری باشه هم میگه نه که بیشتر پیش مامان اینا باشیم، ولی من حسابی دلم هیئت میخواد. سرمون که خلوت شد بریم اونجا بپرسیم بهتره.)) حدود ساعت 10 به سمت بیمارستان رفتیم. امروز عمل کمر مادرجون سنگین بود و امیدوار بودم که حالش خوب بشه. المیرا مدام به همه جا الکل میزد و خیلی حساسیت نشون میداد. بوی الکل بینی مونو از کار انداخته بود. امیر:(( مطمئنم اگه از کرونا نمیرم از بوی الکل تو خفه میشم!)) مهسا:(( از پرستار پرسیدم گفت اتاق 136 . بریم زودتر.)) وارد اتاق شدیم با کمی فاصله از در برای مادر جون دست تکون دادیم. تا ما رو دید انگار گل از گلش شکفت. مدت ملاقات به خاطر کرونا خیلی کوتاه بود اما به همه مون انرژی داد. نمی دونم چرا اما انگار مهسا بغضش گرفته بود و حال درستی نداشت. خیلی زود اومدیم بیرون و منتظر تاکسی شدیم. چند دقیقه بعد یه تاکسی جلو پامون ایستاد. وقتش بود که با امیر و المیرا خداحافظی کنیم. _:(( امیر داداش، خیلی زحمت دادیم دیشب. دمتون گرم جبران کنیم.)) امیر:(( نه بابا زحمت چیه پسرخاله؟ نترس میایم خونه تون بالاخره پلاس میشیم.)) بعد از خداحافظی ،من و مهسا سوار شدیم. توی راه مهسا همش سرش تو گوشی بود. -:(( سرت درد مییگیره بزار رفتیم خونه نگاه کن.)) مهسا:(( خونه کلی کار دارم. ماهان! اینجا رو ببین! دیشب نت نزدم ببین چه خبره!)) با تعجب نگاهش کردم که گوشی رو به سمتم گرفت و یه ویدئو گذاشت. بعد از دیدنش ابروها بالا رفت و به چشمای مشتاق مهسا خیره شدم. انگار برای جفت مون جالب بود! 🇮🇷 بزرگترین رویداد رهبران اجتماعی نوجوان مضمار_نوجوان🇮🇷🍃⊱━═━ @mezmar_nojavan