نانوایی شلوغ بود و چوپان، مدام این ‌پا و آن ‌پا می‌کرد.... نانوا به او گفت : چرا اینقدر نگرانی؟ گفت: را رها کرده‌ام و آمده‌ام نان بخرم، می‌ترسم شکمشان را پاره کنند! نانوا گفت : چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده‌ای؟ چوپان گفت : سپرده‌ام...، اما او خدای «گرگها» هم هست👌🏻 @javad0334