پیرمردی همراه همسرش در کلبه ای قدیمی و و کثیف زندگی می کردند.
پیرمرد خیلی خسیس بود. شب ها سکه هایش را می شمرد و بیشتر مواقع گرسنه می خوابید.
او از بس غذای خوب نخورد بیمار شد و مرد.
پسرش شبی در خواب مرد ناشناسی را دید که به او گفت: پدرت مرده است و مادرت هم به زودی می میرد.
تو هم باید نیمی از ثروت را به افراد فقیر بدهی و باقی سکه ها را هم در دریا بریزی ...
#قصه_های_مادر_بزرگ
🎧از همین سری بشنوید🔻
🔹
https://b2n.ir/t36962
#قصه_صوتی
#قصه_شب
😍تولید محتوای پاک برای کودکان تخصص ماست👇
🔸
@koodak_iranseda
🔸
@koodak_iranseda