.
"بسم رب الشهداء و الصدیقین"
◀کــار خــیـــر
.
در بیمارستان🏥شهید صدوقی اصفهان مشغول گذراندن دوره بودیم.
.
یک روز آمد سمت من و گفت: " حاضری امروز کاری برای آخرتمون بکنیم؟ "😇
.
قبول کرده و نکرده دستم را گرفت و برد سمت اتاق😕.داخل اتاق که شدیم،
.
بوی بدی خورد به صورتمان😷، گفت: " پیرمرد زخم بستر گرفته، کمک بدیم
.
به پرستار برای شستشو. "😊 پرستار می خواست بدن پیرمرد را
.
با مایع شستشوی داخل اتاق شستشو دهد. محسن عصبانی شد😡 و اجازه نداد.
.
خودش سریع رفت و از داروخانه سرم و مواد شستشوی مخصوص را
.
گرفت و برگشت. بدن پیرمرد که حتی نمی توانست حرف بزند را شست،
.
خشک کرد،لباس پوشاند و بعد هم بوسه ای😘 به پیشانی پیرمرد زد
.
و اتاق را ترک کردیم.
.
توی راه بهم گفت: " این پیرمرد فردا برامون شهادت می ده،
.
این کار آخرت جواب می ده. "😇
.
.
.
برشی از کتاب
#سرمشق
صفحه ی ۵۹
.
.
🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺🔻🔺
.
🛍لینک خرید آسان
http://yon.ir/opLu3
📲مرکز پخش
02537840844