قاری قرآن به سمت من اومد وگفت چقدر خاطرات این شهید قشنگ بود مخصوصا اونجایی که گفتن آب رو رو مسلحین نبندید،ماازنسل آقا ابا عبدلله ایم نه شمرویزید واشک درچشمانش حلقه زده بود،
من هم گفتم شما هم خیلی زیبا وپراحساس قرائت کردین اگه چند آیه ی دیگه ادامه میدادیدمن اشکهام جاری میشد...
ایشون دستهای منو گرفت وفشرد توچشمام خیره شد انگار چیزی رو میخواست بگه وجلو خودشو میگرفت ...
گفتم این شهید بسیار حاضر وناظر هستند...
بغضی کردوگفت راستش من دوصفحه ازقرآنو آماده کرده بودم تا بخونم ،اما وقتی وارد اتاق شدم عکس شهیدودیدم احساس کردم نگاهشون زندست وانگار نوروانرژی ای ازسمتشون به سمت من اومد ومنقلب شدم یه هویی خواستم ازآیه ی ولا تحسبن الذین ...
شروع کنم ،واین حال اینقدر درمن تاثیر گذار بود که درصوتم هم نمایان شد...
برای ایشون خیلی جالب بود که سخنران هم ازین آیه شروع کرده بود وجواب این تکرار ها رو در صحبتهای من پیدا کرده بودن ...
من مطمئن بودم که شهید درمراسم ما حضور داشتند
چون حضورشون کاملا احساس میشد
این همه تاثیر روی حضار برای من واعضای موسسه جالب بود...
#نگاه_شهید۶
#کانال۱۲
@shahid_javad_allahkaram