زندگی از غسالخونه تا برزخ
خاطرات غساله ی زنان 👇
منبع خاطرات خانم غساله در اینستاگرام که این محتوا را مینویسند کپی بدون این منبع حرامه 👇👇👇👇 @neiynava313 خاطرات غسالخانه ی زنان🧕 همیشه ازم پرسیدید زهرا تا الان چیزی عجیبی دیدی تو غسالخونه وهمیشه سعی کردم به این سوالتون جواب ندم بخاطر اینکه فکر میکنم هرکسی درکی از اون فضا و اتفاقاتش نمیتونه داشته باشه۰۰۰۰ ولی الان به یه گوشه ش میخام اشاره کنم؛ طبیعیه که هر سری برم اونجا دگرگون میشه حالم چیز کمی نیست اخه یه عزیزی از یک خانواده داره برای همیشه ازشون جدا میشه حجم کاری زیاد بوداون روز ج‌.نازه پشت ج.نازه خسته شده بودیم اما چیزی به زبون نمی اوردیم گله نمیکردیم از شدت خستگی چنگ میزدم به شونه هام تا سرحال بیام اخه اذیت میشدم وقتی میدیدم رفیقم غسل میده و من زودی بدنم کم میاره عقربه های ساعت تند تتد میرفتن جلو غسل ها رو به هرسختی بود انجام دادیم نزدیک اذان مغرب بود هوا داشت تاریک میشد که ماهنوز تو غسالخونه بودیم ج.نازه ی اخر رو اوردن رفیقم گفت بریم ؟ تا تجدید وضو کنیم اماده شیم اذان گفته این ج‌نازه رو بزاریم برای ۷صبح گفتم نگاه جسمی نداره لاغر اندامه زودی کارش تموم میشه پس بزار الان انجامش بدیم به نماز هم میرسیم، اینقدر غسالخونه بو ی ج.نازه گرفته بود که نفس کشیدن برام سخت بود اخم هام تو هم بودن از بوووووو تعفن ، کیسه کیسه میکردم کارو ها و لباس های میت ها رو میزاشتم دم غسالخونه تا بو کمتر بشه ؛ به رفیقم گفتم تا لباسشو در بیاری برم کفن روچک کنم کم کسری داره امادش کنم که کارمون زودتر تمام شه یهوی رفیقم زد بیرون از اتاقی که ج‌نازه بود گفت زهرا نمیتونم برام عجیب بود اخه هیچ وقت من ندیدم رفیقم چیزی بگه در سخت ترین شرایط کارشو انجام داده گفتم ینی‌چی نمیتونی؟ الان وقت اذانه ها خانم گفت بیا تو ببین قیچی دستم کفن رو روی شونم گذاشتم رفتم تو اتاق ادامه دارد۰۰۰