eitaa logo
معاونت تهذیب مدرسه معصومیه
474 دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
1هزار ویدیو
108 فایل
اطلاع رسانی و گزارش برنامه های فرهنگی مدرسه
مشاهده در ایتا
دانلود
🕯همینکه مادر زهرا شدی، تو یکتایی ▪️نشانِ بندگیِ توست، ٱم زهرایی 🕯ز دامن تو چو حَوراءُالانسیه آمد ▪️دلیل شد که تو هم خود، ز جنسِ حورایی ﴿س﴾🥀 . 🏴🥀 @tahzibmm
4.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👓 مقام و عظمت حضرت 🔹 از زمان حضرت آدم، کدام زن وجودش ریشه ۱۱ امام معصوم است؟! ❗️ در کل ۳سال شعب، در این هزار شب یک بار این زن گله نکرد!... 🔹 عمده ثروت حضرت، خرج تامین مایحتاج مسلمین در این ۳سال شد 💬 شیخ حسین انصاریان @tahzibmm
🔹اَللّهُمَّ رَبَّ شَهْرِ رَمَضانَ الَّذى اَنْزَلْتَ فيهِ الْقُرْآنَ وَافْتَرَضْتَ على عِبادِكَ فيهِ الصِّيامَ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ  ▪️شب‌های مناجاتی ماه مبارک 🔺مراسم سخنرانی و در لیالی ماه ماه مبارک @tahzibmm
14.32M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔰 حتما ببینید ...👆👆👆 💠 ۱۴ دقیقه مواعظ عرفانی و اخلاقی ناب 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌙 کانال اطلاع رسانی مدرسه علمیه معصومیه: @masoumieh_ir
✨﷽✨ 🌼پدرم نهصد تومان به بانک تعاون روستایی بدهکار بود . تصمیم گرفتم من به شهر بروم و به هر قیمتی قرض پدر را ادا کنم، اما پدر و مادرم مخالفت کردند. ✍️خلاصه اینکه با احمد و تاجعلی برای کار به کرمان رفتم. اولین بار بود که شهر و ماشین را می دیدم. احساس غریبی می کردم. درِ هر مغازه و کافه و رستوران و کارگاهی را می زدم و می گفتم:« کارگر نمی خواهید؟» و همه یک نگاهی به قد کوچک و جثه نحیفم می کردند و جواب رد می دادند. به یک خانه در حال ساخت وارد شدم. استادکار به من نگاهی کرد و گفت:« اسمت چیه؟» گفتم:« قاسم» گفت:«چند سالته؟» گفتم:« سیزده سال» گفت:« مگه درس نمی خونی!؟» گفتم:« ول کردم.» گفت:« چرا؟!» گفتم:« پدرم قرض دارد.» وقتی این را گفتم اشک در چشمانم جمع شد. منظره دستبند زدن به دست پدرم جلوی چشمم آمد و اشک بر گونه هایم روان شد و دلم برای مادرم هم تنگ شده بود. گفتم:« آقا، تو رو خدا به من کار بدید.» اوستا که دلش به رحم آمده بود، گفت:« می تونی آجر بیاری؟» گفتم:« بله.» گفت:« روزی دو تومان بهت میدم، به شرطی که کار کنی.» خوشحال شدم که کار پیدا کرده ام. به مدت شش روز بعد از طلوع آفتاب تا نزدیک غروب در ساختمان نیمه ساز خیابان خواجو مشغول کار بودم. جثه نحیف و سن کم من طاقت چنین کاری را نداشت. از دستهای کوچکم خون می آمد. اوستا بیست تومان اضافه مزد بهم داد و گفت:« این هم مزد این هفته ات.» حالا حدود سی تومان پول داشتم. با دو ریال بیسکویت خریدم و پنج ریال دادم و چهار عدد موز خریدم. خیلی کیف کردم، همه خستگی از تنم بیرون رفت. اولین بار بود که موز می خوردم. شب در خانه عبدالله تخم مرغ گوجه درست کردیم و خوردیم. عبدالله معتقد بود من نمی توانم این کار را ادامه بدهم، باید دنبال کار دیگری باشم. پولهایم را شمردم.، تا نهصد تومان هنوز خیلی فاصله داشت. یاد مادر و خواهر و برادرانم افتادم. سرم را زیر لحاف کردم و گریه کردم و با حالت گریه به خواب رفتم. صبح با صدای اذان از خواب بیدار شدم. از دوران کودکی نماز می خواندم. نمازم را که خواندم به یاد امامزاده سیدِ خوشنام، پیر خوشنام در روستا افتادم. ازش طلب کردم و نذر کردم اگر کار خوبی پیدا کردم یک کله قند داخل امامزاده بگذارم. صبح به اتفاق تاجعلی و عبدالله راه افتادیم. به هر مغازه، کافه، کبابی و هر درِ بازی که می رسیدیم سرک می کشیدیم و می گفتیم: «آقا، کارگر نمی خوای؟» همه یک نگاهی به جثه ضعیف ما می کردند و می گفتند:« نه.» تا اینکه یک کبابی گفت که یک نفرتان را می خواهم با روزی چهار تومان. تاجعلی رفت و من ماندم. جدا شدنم از او در این شهر سخت بود. هر دو مثل طفلان مسلم به هم نگاه می کردیم، گریه ام گرفته بود. عبدالله دستم را کشید و من هم راه افتادم، تا آخر خیابان به پشت سرم نگاه می کردم. حالا سه روز بود که از صبح تا شب به هر درِ بازی سر می زدم. رسیدیم داخل یک خیابان که تعدادی هتل و مسافرخانه در آن بود. به آخر خیابان رسیدیم و از پله های ساختمانی بالا رفتم. مردی پشت میز نشسته بود و پول می شمرد. محو تماشای پولها شده بودم و شامه ام مست از بوی غذا. آن مرد با قدری تندی گفت:« چکار داری؟!» با صدای زار گفتم:« آقا، کارگر نمی خوای؟» آن قدر زار بودم که خودم هم گریه ام گرفت. چهره مرد عوض شد و گفت:« بیا بالا.» بعد یکی را صدا زد و گفت:« یک پرس غذا بیار.» چند دقیقه بعد یک دیس برنج با خورشت آوردند. اولین بار بود که آن خورشت را می دیدم. بعداً فهمیدم به آن چلوخورشت سبزی می گویند. به خاطر مناعت طبعی که پدرم یادم داده بود با وجود گرسنگی زیاد و خستگی زیاد گفتم:« نه، ببخشید، من سیرم.» آن شخص که بعداً فهمیدم نامش حاج محمد است، با محبت خاصی گفت:« پسرم، بخور.» غذا را تا ته خوردم. حاج محمد گفت:« از امروز تو می تونی این جا کار کنی و همین جا هم بخوابی و غذا هم بخوری. روزی پنج تومان هم بهت می دهم.» برق از چشمانم پرید و از امامزاده سید خوشنام، پیر خوشنام تشکر کردم که مشکلم را حل کرد. پس از پنج ماه کار کردن شبی آهسته پولهایم را شمردم. سرجمع هزار و دویست و پنجاه تومان شد. از خوشحالی در پوست خودم نمی گنجیدم، هزار تومان برای پدرم پول فرستادم تا قرضش را ادا کند. 📚برگرفته از کتاب «از چیزی نمی ترسیدم» خاطرات خود نوشت شهید @tahzibmm
3.22M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
برادر بودی با رهبرم قاسم امیر سربازای حق قاسم 😭 یاد انگشتر تو... حاج قاسم یک بود. @tahzibmm
روی بنما و وجود خودم از یاد ببر خرمن سوختگان را همه گو باد ببر ما کـه دادیم دل و دیده به توفان بلا گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر سینه گو شعله‌ی آتشکده‌ی پارس بکش دیده گو آب رخ دجله‌ی بغداد ببر مراسم هفتگی زیارت مسجد مقدس جمکران زمان حرکت: عصر روز جمعه‌ها طلاب گرامی لطفا جهت خدمت رسانی بهتر حضور خود را در فرم الکترونیکی تهیه شده اعلام نمایید. https://formafzar.com/form/jhsbk @tahzibmm
🔥 بزنی، میسوزی ❗️ 🔻بعضی وقتا به دلایلی نمی شه گفت که مثلاً تمثال مبارک امام رو در میدان مرجعیت قم کیا آتش زدن...! 🔻اما وقتی که چند روز بعد قبر صد میلیون دلاری عباس افندی رهبر فرقه صهیونیستی در در سکوت خبری دود میشه میره هوا... اونوقت میشه یه چیزایی رو فهمید!! 💬حمیدرضا ابراهیمی 🌐 @mfvm_ir
J17 01 01 24 Final.mp3
زمان: حجم: 5.44M
🔊 صوت کامل بیانات استاد ملکی در درس اخلاق قرآنی ⏱مدت زمان: 21:49 🔺تاریخ: 1401/1/21 🔰 موضوع: تفسیر آیه شریفه «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اسْتَجِيبُوا لِلَّهِ وَلِلرَّسُولِ إِذَا دَعَاكُمْ لِمَا يُحْيِيكُمْ» ✊بسیج مدرسه معصومیه قم: @basij_masoumieh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا