خطر در کمین اهواز است
استاندار خوزستان:
🔹در چند روز آینده آورد آبها بارانهای استانهای دیگر به سمت خوزستان میآید و حداقل پنج روز به طور حاد گرفتار هستیم.
🔹در حال حاضر مشکل خاصی نداریم اما تهدید مشکلات خاص وجود دارد.
🔹نگرانی ما در دز است، چرا که طبق مدلهای جدید، آورد دز افزایش مییابد و ممکن است مجبور شویم خروجی دز را به ۲ هزار مترمکعب بر ثانیه افزایش دهیم که در این شرایط روستاها و شهرهای بیشتری را تهدید خواهد کرد و اهواز در خطر قرار میگیرد.
🔹ادارات در روزهای تعطیل نیز باید فعال باشند و همه دستگاهها پای کار حضور یابند و آمادگی لازم داشته باشند تا روزهای سیزدهم و چهاردهم فروردین ماه که مشکلات بیشتری داریم با کمترین مشکل وضع را مدیریت کنیم.
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
3.85M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جوانها اگر همانقدر که به تیم رئال و فلان تیم فوتبال تعصب دارند، نسبت به تولید داخلی تعصب داشته باشند، بسیاری از مشکلات ما حل خواهد شد.
#رهبر_انقلاب
#جوانان
#دربی۹۸
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
بیاید کم کم چشم و هم چشمی هارو کنار بزاریم ...👌
#سبک_زندگی
#مصرف_گرایی
#چشم_و_هم_چشمی
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
اینیستاگرام ما👇
https://www.instagram.com/axneveshtesiyasi
توییتر ما👇
https://twitter.com/axneveshtesiyas?s=09
اختصاصی_عکسنوشته_سیاسی
🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
بیاید کم کم چشم و هم چشمی هارو کنار بزاریم ...👌 #سبک_زندگی #مصرف_گرایی #چشم_و_هم_چشمی 🇮🇷 @AXNEVESHT
📌#پندانه
🔸هممون دوست داریم فقر ریشهکن بشه و هیچ فقیری از تنگدستی رنج نبره. برای این ما دوتا کار میتونیم بکنیم
1_صدقه و انفاق
2_ کار دیگه ای که میتونیم برای فقرا بکنیم
اینهکه کاری بکنیم تحمل فقر براشون راحتتر بشه. چجوری؟
🔹دوری از تجمل در زندگیامون
زندگیِ سادهی ما برای فقرا، پول نمیشه ولی تحمل فقر و نداری خودشونو راحتتر میکنه، میبینن مردم دور و برشون هم تقریبا مث اونا دارن زندگی میکنن. ولی زندگی تجملی، و جار زدن اون و به رخ کشیدنش رنج فقرارو مضاعف میکنه. چون علاوه بر رنجی که از فقرشون میبرن، رنج حسرت از زندگی دیگران هم بهش اضافه میشه.
🔸وقتی عروسی میگیریم با هزارتا آپشن، خب کسایی تو عروسی هستن که نمیتونن همچين عروسیهایی بگیرن ناراحت میشن، دلشون میشکنه.
یا مثلا جهیزیه تمام و کمال میچینیم بعدشم به معرض نمایش میذاریم خانومای فامیل بیان ببینن، خیلیا نمیتونن همچین جهیزیهای برا دخترشون فراهم کنن، غم دلشونو ميگيره. خیلی از مردها شرمنده زن و بچشون میشن با زندگیهای ما.
این دلشکستنها قطعا تو زندگی های ما تاثیر خواهد گذاشت و گریبانمونو خواهد گرفت.
🔸عروسی و جهیزیه یک مثال بود، صدها مثال دیگه هست که ماها روزانه داریم انجام میدیم، از ظاهرزندگیامون گرفته تا نکات پنهانی اون که لزومی نداره همه بدونن. مثلا جلوی یه بدبختی که باهمسرش مشکل داره از خوبی همسرمون بگیم و پُز بدیم. خب چه کاریه؟ چه مشکلی رو از طرف حل میکنه؟ جز اینکه دلشو میشکونیم. دو روز بعد میبینیم یه مشکلی باهمسرمون پیدا کردیم، هرچی میگردیم دلیلشو پیدا نمیکنیم.
🔸بیاید تلاشمونو بکنیم رنج دیگرانو اگه نمیتونیم کم کنیم، زیاد نکنیم. اسرار زندگیامونو برای همه تعریف نکنیم.
کسی که دنبال فخرفروشیه نشون میده هنوز بزرگ نشده و رشد نکرده و میخواد کمبودهاشو با پز دادن و جلب توجه دیگران جبران کنه.
#سبک_زندگی
📝 حسین دارابی
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
🌹🍃 از زبان خواهر شهید ⬇️ 🌷 محمدرضا بچه شیرینی بود و از کوچکی اخلاقهای خاصی داشت، مثلا با اینکه سن
🌹از عرصه ی عاشقی سرافراز آمد
🌹خونین پر و بال، مست پرواز آمد
🌹با خود خبر شهادتش را آورد
🌹هر قاصدکی که از سفر باز آمد
#شهید_محمدرضا_توسلی
#مدافع_حرم
#شهادت
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
اختصاصی_عکسنوشته_سیاسی
🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
🔹 #او_را ...۱۱۰ چندبار بوق خورد اما گوشی رو برنداشت! تصمیم گرفتم خودم دست به کار شم. یکم تو اینترنت
🔹 #او_را ...۱۱۱
صبح با کلی انرژی از خواب بلند شدم.
دلم میخواست به همه مهربونی کنم،با همه خوبی کنم.
صبحونه رو خوردم و از خونه بیرون رفتم.
زنگ زدم به زهرا و ازش خواستم چند ساعتی بیاد پیشم.
رفتم دنبالش و سوارش کردم.
با دیدنم با کلی ذوق بغلم کرد و بوس بارونم کرد!
-وای خدااا...
ترنم شبیه فرشته ها شدی!!
مبارکت باشه آبجیییییی...
-مرسی عزیزممم...
هرچند چندنفری نظرشون بر این بود که بیشتر شبیه گونی شدم تا فرشته!!
-وا...این چه حرفیه.
ولشون کن.
معمولا کسایی که نمیتونن جلوی نفسشون بایستن،به اونایی که تو این راه موفق میشن،حسودی میکنن!!
-آره بابا،مهم نیست اصلا!
فعلا بریم که کلی کار داریم!!
-چیکار داریم؟؟
-صبرکن ،خودت میفهمی!
سورپرایزه!
-باشه ولی صبرکن اول من تورو سورپرایز کنم،بعد تو!
از تو کیسه ای که دستش بود،یه جعبه ی کادویی دراورد و گرفت جلوم
-تولد دوبارت مبارکه خاااانوووووم!!
-وای زهراااا...
ممنونم عزیزمممم...
با خوشحالی جعبه رو گرفتم و بازش کردم.
پر بود از روسری و ساق دست و گیره روسری!
همونایی که خود زهرا استفاده میکرد.
با تموم وجودم احساس خوشحالی کردم.
-خیلی دوستت دارم زهرا!
واقعا ممنونتم!
خیلی خوبه...
خیلی!
-قابل تو رو نداشت گلم!
این کمترین کاری بود که از دستم برمیومد.مبارکت باشه!
دوباره ازش تشکر کردم و جعبه رو گذاشتم رو صندلی های پشت ماشین.
قند داشت تو دلم آب میشد که زودتر برم خونه و همه رو سر کنم!!
راه افتادم سمت یه گل فروشی.
جلوی درش نگه داشتم و به زهرا گفتم بشینه تا بیام.
رفتم داخل و یه نگاه به گل ها انداختم.
-خوش اومدید
درخدمتم خانوم.بفرمایید؟
-ممنونم آقا.من چندتا شاخه گل میخوام.
-چندتا؟
-سیصد و سیزده تا!
-سیصد و سیزده شاخه؟؟
چه گلی؟
-بله،فرقی نداره،اگر باهم فرق داشتن هم ایرادی نداره و یک کارت روی هر کدوم!
اگر نمیتونید انجام بدید،برم جای دیگه!
-تونستنش رو که میتونم،اما طول میکشه!
-هرچه سریعتر آماده شه ممنون میشم،به دستمزدتون هم حواسم هست.
بی زحمت یه سبد خوشگل هم برام بذارید.
-بله چشم،فقط روی کارت ها چی بنویسم؟؟
-با خط خوش بنویسید "جشن آشتی با امام زمان"
-مگه جشنه؟
-برای من بله،جشنه.
کی حاضر میشن؟
میخوام زود آماده شن.
-چشم.سعی میکنیم تا دو سه ساعت دیگه حاضرشون کنیم.
تشکر کردم و از گل فروشی خارج شدم و رفتم پیش زهرا.
-چیشد پس؟
فکر کردم رفتی برای من گل بگیری!!
چرا دست خالی اومدی؟؟
-خخخخ...
برای تو هم گل میگیرم عزیزم.
دو سه ساعت صبرکن تا بفهمی قضیه چیه!
از اونجا رفتم یه قنادی که شیرینی هاش خیلی خوب بودن و ده کیلو شیرینی سفارش دادم!
و گفتم سه ساعت دیگه میام دنبالشون!
زهرا مشکوک نگاهم میکرد و میخواست بدونه قضیه چیه.
-گشنت نیست؟؟
-آره،یکم.
ترنم؟تو چرا همش میری اینور و اونور و دست خالی میای بیرون؟
-گفتم که سه ساعتی باید صبرکنی!
حالا هم بریم رستوران یه ناهار توپ بهت بدم که باید جون داشته باشی ازت کار بکشم!!
مشغول خوردن ناهار بودیم که گوشیم زنگ خورد.
مرجان بود!
-ترنم عصر میای دنبالم بریم جایی؟
-کجا؟؟
-حالا تو بیا،بهت میگم.
-آخه من چهارپنج ساعتی کار دارم!
-چیکارداری؟؟خب بعدش بیا!
بیا دیگه....
در مقابل اصرارهاش چاره ای جز تسلیم نداشتم.
هرچند میدونستم کارم طول میکشه اما دوست نداشتم مرجان رو ناراحت کنم.
سرساعتی که قرار داشتیم،رفتم گل فروشی و گل ها رو تحویل گرفتم.
-ترنم اینهممممه گل!!؟؟
برای چی؟؟
-مگه گل نخواستی؟؟
-شوخی کردم دیوونه!
-منم شوخی کردم!مال تو نیستن!!
-بی مزه!پس مال کیه؟
-مال تولد دوباره ی من و آشتی با امام زمان.
الان میریم شیرینی ها رو هم میگیریم و میریم پارک.
و به همه،خصوصا اونایی که زیاد حجاب جالبی ندارن،گل و شیرینی میدیم!
"محدثه افشاری"
🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
🔹 #او_را ...۱۱۱ صبح با کلی انرژی از خواب بلند شدم. دلم میخواست به همه مهربونی کنم،با همه خوبی کنم.
🔹 #او_را ...۱۱۲
جلوی یکی از پارک های تقریبا شلوغ نگه داشتم.
سبد رو برداشتم وچندتا از گل ها رو توش چیدم.
به نوبت یک دور من شیرینی میگرفتم و زهرا گل،و یک بار من گل میگرفتم و زهرا شیرینی ها رو!
هر دوتامونم مثل بمب پرانرژی شده بودیم!
با ذوق پخششون کردیم و سعی میکردیم همش لبخند به لب داشته باشیم.
از هر کدوم سه تا دونه نگه داشتیم،
دوتا برای خودمون و یکی برای مرجان!
بعد از یک ساعت و خورده ای،خسته ولی خوشحال به ماشین برگشتیم.
-مرسی زهرا.
واقعا ازت ممنونم.
ببخشید که به زحمت افتادی!
-اولا وظیفم بود و در ثانی کارت عالی بود ترنم!
عالی!
هم این که مردم رو شاد کردی،هم اگه یه نفر هم فکرش بره سمت آشتی با امام زمان،واسه دنیا و آخرتت کافیه!
-خداروشکر.امیدوارم مقدمه ی جبرانم،مورد قبول آقا قرار گرفته باشه.
طبق معمول،زهرا رو تا دم مترو رسوندم.
آفتاب داشت غروب میکرد،
اما به مرجان قول داده بودم برم دنبالش!
باهاش تماس گرفتم و قرار شد یه ربع دیگه سر خیابونشون باشه.
بار اولی بود که داشتم با چادر میرفتم پیشش!
اون حتی از نماز خوندنم هم خبر نداشت،فکر میکرد فقط اخلاقم عوض شده!
بهرحال دیر یا زود باید منو میدید.
به خدا توکل کردم و راه افتادم.
پنج دقیقه ای معطل شدم تا مرجان بیاد.
سوار ماشین شد و سرش رو چرخوند تا بهم سلام بده اما خشکش زد!
بادیدن چشمای گردش خندم گرفت!
-سلام عزیزم.چه عجب تشریف آوردی!!
-ترنم؟؟این چه ریخت و قیافه ایه؟؟
این چیه روی سرت؟؟
ماشین رو روشن کردم و راه افتادم.
-خب...چادره دیگه!
-میدونم،میگم چرا رو سرته؟؟؟
-خب پس باید کجا باشه؟
جای چادر رو سر دیگه!
-ترنم منو مسخره کردی؟
این چه ریختیه برای خودت درست کردی؟
درش بیار ببینم!
-بابا آروم باش مرجان!
نفس بکش،توضیح میدم!
-لازم نکرده،گفتم درش بیار!
-مرجان صداتو بیار پایین.یکم آروم باش!
-حرف من برات ارزش نداره؟؟
-چرا عزیزم.
-پس برش دار،منو عصبی نکن.
-حرف تو برام ارزش داره،اما قبل از تو باید به خدا چشم بگم؟؟
-هه!خدا؟؟
همون خدایی که خودت داشتی برام اثبات میکردی که وجود نداره؟؟
-مرجان چرا آروم نمیشی بذاری حرف بزنم؟؟
-برای اینکه داری حالمو بهم میزنی!
اصلا معلوم نیست چته!
-مگه من چیکار کردم؟؟
-روز به روز داری احمقتر میشی!
ترنم اگه به این مسخره بازیات میخوای ادامه بدی،دور منو خط بکش!
-مرجان میفهمی چی میگی؟؟
-آره میفهمم.
الانم برو سمت بازار،باید لباس بخریم.
-لباس چی؟؟
-برای مهمونی فردا شب!
-چه مهمونی؟
-چه مهمونی ای به نظرت؟؟؟
مهمونی برای دعای شفای تو!
-اگه تو میخوای لباس بخری میبرمت،اما من پارتی نمیام.
-خودم زنگ میزنم مخ مامان و باباتو میزنم.
-اونا هم رضایت بدن،من خودم نمیخوام که بیام.
-تو غلط میکنی!تو همون کاری رو میکنی که من بهت گفتم!
-مرجان چرا اینجوری میکنی آخه؟؟
-برای اینکه داری واسه من جانماز آب میکشی!
احمق تو همونی که تا دیروز تو بغل سعید ولو بودی!
هرروز میومدی خونه ما که مشروب بخوری!
معتاد سیگار شده بودی!
تیپت...
اونوقت واسه من از خدا حرف میزنی؟؟؟
-آدما تغییر میکنن!
-آدم آره،ولی تو نه!
جوگیر احمق!
-مرجان درست صحبت کن!
-نمیکنم.همینه که هست!
میای پارتی یا نه؟
-من نمیام،تو هم نرو مرجان.
به جاش با هم میریم بیرون،خوش میگذرونیم.
-عه؟هه!راست میگیا!باشه!
-مسخره نکن،جدی میگم.
کلی حرف دارم برات بگم!
-ترنم یه کلمه بگو!
فقط یه کلمه!
دست از این کارات برمیداری یا نه؟
داشتم از دستش دیوونه میشدم!
سرم درد گرفته بود.
هر لحظه داشت عصبانی تر میشد!
-با تو بودم!آره یا نه؟؟
نفس عمیق کشیدم،
-نه!
-به جهنم.
ماشینو نگه دار!
-برای چی؟؟
-گفتم نگه دار!!
ماشین رو نگه داشتم،
هر چی از دهنش درومد بهم گفت و در ماشین رو کوبید و رفت!!
"محدثه افشاری"
🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
🔹 #او_را ...۱۱۲ جلوی یکی از پارک های تقریبا شلوغ نگه داشتم. سبد رو برداشتم وچندتا از گل ها رو توش چ
🔹 #او_را ...۱۱۳
لب هام رو به هم فشار دادم و قطرات اشک،دونه دونه از چشمام سرازیر شدن.
با دل شکسته،رفتن مرجان رو نگاه میکردم.
بهترین دوست تمام این سال هام،به همین راحتی از من گذشت!
اونم با کلی فحش و بد و بیراه!
انگار همه ی انرژی و شادی طول روزم،ازم گرفته شد...
حس میکردم قلبم خورد شده!
صدای اذان توی گوشم پر شد،
و با همون اشک ها راهی مسجد شدم.
خیلی حالم بد بود.
با حواس پرتی نمازم رو خوندم و شل و آویزون راه افتادم سمت خونه!
با دیدن شیرینی و شاخه گلی که براش نگه داشته بودم،به هق هق افتادم و زمزمه کردم
"خیلی بی معرفتی..."
نمیدونم چرا دلم یدفعه هوای سجاد رو کرد.
کاش بود...
حتما بعد از زهرا،اون تنها شخصی بود که از دیدن وضعیت جدیدم،خوشحال میشد!
اشک هام رو از صورتم کنار زدم،
و تو دلم گفتم
"فدای سرت آقا!
فدای یه لبخندت!
اگر بخاطر نزدیک شدنم به شما ولم کرد،
همون بهتر که بره!"
با ریموت در رو باز کردم و وارد حیاط شدم.
با دیدن بابا توی حیاط ماتم برد.
انگار یه سطل یخ رو سرم خالی کردن!!
اصلا حواسم به ساعت نبود!
دیگه برای هرکاری دیر شده بود...
بابا چشماشو ریز کرده بود و با دقت داشت نگاهم میکرد!!
گلوم از شدت ترس خشک شده بود!
تحمل این یکی رو دیگه نداشتم...
سرش رو با حالت سوالی تکون داد ،
منظورش این بود که چرا پیاده نمیشم!
به چادرم چنگ زدم و زیرلب صدا زدم
"یا امام زمان..."
بابا از هیچ چیز به اندازه زن چادری و آخوند بدش نمیومد!
تمام فحشهایی که به مذهبیا میداد و مسخرشون میکرد از جلوی چشمم رد میشد.
اخم غلیظش رو که دیدم،در ماشین رو با دودلی باز کردم و پیاده شدم.
یه قدم به جلو اومد و دستش رو زد به کمرش
-به به!ترنم خانوم!
هر دم از این باغ بری میرسد!!!
-سـ....سـ...سلام بـ...بابا!
-اینم مسخره بازی جدیدته؟؟
-مممـ...مگه چیکار کردم؟؟
-بیا برو تو خونه تا بفهمی چیکار کردی!
آب دهنم رو قورت دادم و با ترس نگاهش کردم.
-گفتم گمشو تو خونه!
تا صدام بالا نرفته برو،
من آبرو دارم اینجا!
در ماشین رو هل دادم و رفتم تو خونه.
مغزم قفل کرده بود و نمیدونستم باید چیکار کنم!
مامان که انگار قبل از ما رسیده بود و با خستگی روی مبل ولو شده بود،
با دیدنم چشماش گرد شد و سیخ وایساد!
جلوی در ایستادم و زل زدم بهش،
که بابا از پشت هلم داد و وارد خونه شد!
مامان اومد جلوتر و سرتا پامو نگاه کرد!
-این چیه ترنم!؟
بابا غرید
-این؟؟دسته گل توعه!
تحویلش بگیر!
تحویل بگیر این تف سر بالا رو!
و قبل از اینکه هر حرف دیگه ای زده بشه،سنگینی و داغی دستش رو، روی صورتم حس کردم!
این بار اولی بود که از بابا کتک میخوردم!
"محدثه افشاری"
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
🇮🇷 عکسنوشتہسیاسی 🇮🇷
🔴 #صداوسیما خاک بر سرت.. پاداش زر زدن .......!! #سلبریتی #دربی98 🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
پس از فشار سنگین مردمی در شبکه های اجتماعی
مهرداد میناوند بابت حرف های نسنجیده اش درباره علل وقوع سیل از مردم ایران عذر خواهی کرد
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI