💬 پاسخ تهیهکننده سریال گاندو به توییت حسامالدین آشنا
🔹جناب سرهنگ آشنا! کسی نمیداند یک روحانی ترک لباس کرده که از مدیران ارشد امنیتی سابق وزارت اطلاعات بوده در حوزه فرهنگ و هنر چه میکند و به دنبال چیست؟!
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
هدایت شده از 🌷عکسنوشته شهدا 🌷
10.12M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دوباره ایران لاله زار می شود
ورود پیکر مطهر ۴۴ شهید تازه تفحص شده ۲۰ تیر ماه ساعت ۹ صبح مرز شلمچه
#شهید
#شهادت
@AXNEVESHTESHOHADA
1.55M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مطالبه #ظريف از سازمان #اطلاعات_سپاه براى آزادى جيسون رضائيان!
اين چه مذاكره اى بوده كه نوشتن شعار "مرگ بر اسرائيل " و " دستگيرى جاسوس امنيتى " روى اون تاثيرگذار بود؟!
#برجام
#گاندو
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
📺 هماکنون، دکتر علی نیکزاد وزیر اسبق راه و شهرسازی در برنامه امشب #جهان_آرا: وضعیت مسکن غیر قابل قبول است
▪️در ۶ سال گذشته به وضع مسکن اهمیت ندادیم
▪️وقتی رهبری فرمودند موضوع مسکن مهم است و راجع به مسکن مهر فرمودند اگر کسی مخالف است میلیونها خانوار منتظر هستند که مسکن مهر به نتیجه برسد.
🇮🇷 @AXNEVESHTESIYASI
هدایت شده از یهتدون
اگه میبینید
🔸مطهری از حجاب دفاع میکنه و از ابهت پلیس میگه
🔸و کواکبیان دولت و نقد میکنه
🔸و کانال اصلاحات نیوز نگران ترویج سبک زندگی غربی توسط غربگراهاست
تعجب نکنید 👇
موسم انتخابات مجلس نزدیک است و اینا دارن سیاهی های روشون و میشورن تا دوباره یک لیست نماینده اصلاحاتی مثل دختر صفدر حسینی، صادقی، جعفر زاده، سلحشوری، درازهی، سلفی گیران و... بکنن تو پاچه ملت
#لیست_تَکراری
✍ مـحـمــ🔆ــد
💯%یهتدونی باشيم 😎 👇
@yahtadoon
هدایت شده از یهتدون
🔸اینکه از عرصه فرهنگی نفوذ زده ای که سالها برای آلوده کردنش پول خرج شده و کار شده، یهو چند تا جوون سر بلند کنن و برای کشور و نظامشون کار بزنن و پته ی تمام دارودسته ات و بریزن رو داریه،
سیستم نفوذی های هم کاسه ات و برملا کنن و بزنن زیر میز گزینه های اربابانت... درد داره... اونقدر که گرگیجه بگیری و دور خودت بچرخی ... درکت میکنیم جناب غریبه ی آشنا✡
#نفوذ
#نفوذ_فرهنگی
✍ مـحـمــ🔆ــد
💯 % یهتدونی باشيم 😎 👇
@yahtadoon
🌷 #رمان_واقعی_نسل_سوخته 🌷
قسمت #هشتاد_و_هشتم
پوستر
اتاق پر بود از پوستر فوتبالیست⚽️ ها و ماشین🚘 ...
منم برای خودم از جنوب ... چند تا پوستر خریده بودم ...
اما دیگه دیوار جا نداشت ... چسب رو برداشتم ...چشم هام رو بستم و از بین پوسترها ... یکی شون رو کشیدم بیرون ...
دلم نمی خواست حس فوق العاده این سفر ... و تمام چیزهایی رو که دیدم بودم ... و یاد گرفته بودم رو فراموش کنم ...
اون روزها ... هنوز "حشمت الله امینی" رو درست نمی شناختم ...
فقط یه پوستر یا یه عکس بود ... ایستادم و محو تصویر شدم ...
یعنی میشه یه روزی ... منم مثل شماها ...
انسان بزرگی بشم؟ ...
فردا شب ... با خستگی و خوشحالی تمام از سر کار برگشتم ... این کار و حرفه رو کامل یاد گرفته بودم ... و وقتش بود بعد از امتحانات ترم آخر ... به فکر یاد گرفتن یه حرفه جدید باشم ...
با انرژی تمام ... از در اومدم داخل ... و رفتم سمت کمد ... که ...
باورم نمی شد ... گریه ام گرفت ... پوسترم😨 پاره شده بود ... با ناراحتی و عصبانیت از در اتاق اومدم بیرون ...
کی پوستر من رو پاره کرده؟ ...😠
مامان با تعجب از آشپزخونه اومد بیرون ...
_کدوم پوستر؟ ...
چرخیدم سمت الهام ...
من پام رو نگذاشتم اونجا ... بیام اون تو ... سعید، من رو می زنه ...
و نگاهم چرخید روی سعید ... که با خنده خاصی بهم نگاه می کرد ...😏
چیه اونطوری نگاه می کنی؟ ... رفتم سر کمدت چیزی بردارم ... دستم گرفت اشتباهی پاره شد ...
خون خونم رو می خورد ... داشتم از شدت ناراحتی می سوختم ...
.
ادامه دارد...
🌟نويسنده:سيدطاها ايماني🌟
🌷 #رمان_واقعی_نسل_سوخته 🌷
قسمت #هشتاد_و_نهم
کرکر مردی( ک با اعراب ضمه )
حالم خیلی خراب بود ...
- اشتباهی دستت گرفت، پاره شد؟ ... خودت می تونی چیزی رو که میگی باور کنی؟ ... اونجایی که چسبونده بودم ... محاله اشتباهی دست بخوره پاره بشه ... اونم پوستری که رویه ی پلاستیکی داره ...😡
_تو که بلدی قاب درست کنی ... قاب می گرفتی، می زدیش به دیوار ... که دست کسی بهش نگیره ...
مامان اومد جلو ...
_خجالت بکش سعید ... این عوض عذرخواهی کردنته ... پوسترش رو پاره کردی ... متلک هم می اندازی؟ ...
_کار بدی نکردم که عذرخواهی کنم ... می خواست اونجا نچسبونه ...😏
هر لحظه که می گذشت ضربان قلبم شدید تر می شد ...
_خیلی پر رویی ... بی اجازه رفتی سر کمدم ... بعد هم زدی پوسترم رو پاره کردی ...حالا هم هر چی، هیچی بهت نمیگم و می خوام حرمتت رو نگهدارم بازم ...
_مثلا حرمت نگه ندار، ببینم می خوای چه غلطی بکنی؟ ... آره ... از عمد پاره کردم ... دلم خواست پاره کردم ... دوباره هم بچسبونی پاره اش می کنم ...😏
و دو دستی زد تخت سینه ام و هلم داد ...
_بگو جربزه ندارم از حقم دفاع کنم ... گریه کن، بپر بغل مامانت ...
از شدت عصبانیت، 😡رگ گردنم می پرید ... یقه اش رو گرفتم و کوبیدمش به دیوار ... و نگهش داشتم ...
_هر بار اذیت کردی و وسایلم رو داغون کردی ... هیچی بهت نگفتم ... فکر نکن اگه کاری به کارت ندارم و نمیزنم لهت کنم ... واسه اینه که زورت رو ندارم ... یا از تو نصف آدم می ترسم ...
بدجور ترسیده بود ... سعی کرد هلم بده ... لباسش رو از توی مشتم بکشه بیرون ... اما عین میخ، چسبیده بود به دیوار ... هنوز از شدت خشم می لرزیدم ... تا لباسش رو ول کردم ... اومد خودش رو کنترل کنه اما بدتر روی سرامیک ... فرش زیر پاش سر خورد ...
_برو هر وقت پشت لبت سبز شد ... کرکر مردی بخون ...
یه قدم رفتم عقب ...
مامان ساکت و منتظر ... و الهام با ترس، دست مامان رو گرفته بود ... چشمم که به الهام افتاد، از دیدن این حالتش خجالت کشیدم ...
هنوز ملتهب بودم ... سعید، رنگ پریده ساکت و توی لاک دفاعی ...
همه توی شوک ... هیچ کدوم شون ... چنین حالتی رو به من ندیده بودن ...
جو خونه در حال آرام شدن بود ... که پدر از در وارد شد ...
.
.
ادامه دارد...
🌸نويسنده:سيدطاها ایمانی🌺